گنج

بخش ۱۰ - در وجد و حال

در طریقی که شرط جان سپریستنعرهٔ بیهده خری و تریست
مردِ دانا به جان سماع کندحرف و ظرفش همه وداع کند
جان ازو حظِّ خویش برگیردکارها جملگی ز سر گیرد
با مرید جوان سرود و شفقهمچنان دان که مردِ عاشق و دق
حال کان از مراد و زرق بُوَدهمچو فرعون و بانگ غرق بُوَد
بانگ او حال غرق سود نکردآتش آشتیش دود نکرد
الامان ای مخنّث ملعونبهر میویز باد دادی کون
هرکه در مجلسی سه بانگ کنددان کز اندیشهٔ دو دانگ کند
ور نه آه مرید عشق‌الفنجهمچو ماریست خفته بر سر گنج
اژدها کو ز گنج برخیزدمُهرهٔ کامش آتش انگیزد
کخ کخ اندر فقر چیست خریچک چک اندر چراغ چیست تری
آب و روغن چو درهم آمیزدنور در صفو روغن آویزد
تف چو روغن ز پیش برگیردنم بیگانه بانگ درگیرد
آه رعنایی طبیعت تستراه بینایی شریعت تست
آینه روشنست راه شماپردهٔ آینه است آه شما