گنج

بخش ۷۴ - فی الشّوق

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۳۵ بیت
از پس این براق شوق بُوَدشوق در گردنش چو طوق بُوَد
آفرینش چو گشت زندانشپس خلاصی طلب کند جانش
آتشیش از درون برافروزندکه ازو عقل و جان و تن سوزند
تا که خود یار عشق خودبین استبوتهٔ توبه از پی این است
هرکه را کوی عشق او تازه‌ستتوبه‌ای از کلید دروازه‌ست
شوق بی‌یار خود سرور بُوَدیار خود از خدای دور بُوَد
شوق ذوقت به دوزخ اندازدشوق شوقت چو حور بنوازد
چون برون رفت جان ز دروازهدلِ کهنه ازو شود تازه
صورت از بندِ طبع باز رهددل ودیعت به روح باز دهد
افتد از سیر جان بی‌اندازهاز زمین تا به عرش آوازه
کرد کز باد شوق و درد رودبر زن ار بگذرد چو مرد رود
هرچه در راه فتنه انگیزدهمه‌اش از پیش راه برخیزد
از پی پایتابه‌ای بشکوهپشم رنگین شود به پیشش کوه
آتش او ز بهرِ بالا راببرد آب روی دریا را
چون مر او را ازو برانگیزنداختران پیش او فرو ریزند
دیدهٔ او چو نورِ ره بیندشمس در جنب او سیه بیند
بد و نیک اندر آن جهان نبودخاک و خورشید و اختران نبود
هرکه را عشق کوی او باشددر دلش جست و جوی او باشد
آسمانی دگرش گردانندبر زمینی دگرش بنشانند
هر دمش نقش کفر دین گرددهر نفس آسمان زمین گردد
هر زمان شوید از پی تگ و پویجبرئیلش به آب حیوان روی
خرد از نعرهٔ دلش کالیوهیزم برق نعل اسبش دیو
آدمی سوز گشته از پی راهمالک درد او به آتشِ آه
سرِّ آهش ندارد ایچ صبورپی او در نیابد ایچ غیور
نعل اسبش چو گرد بندازدجبرئیلش حنوط جان سازد
او روان گشته سوی عالم نیستباد فریاد کن که یک دم بیست
مصطفی ایستاده بر ره اویاز سرِ لطف ربّ سَلّم گوی
اندر آویزد از پی اِشرافاز درونش ترازوی اِنصاف
آب در راه او خلیل زندمقرعش جان جبرئیل زند
همه را باز خود رساند به خودکایچ یک را ازو نیامد بُد
همه هستند و از همه همه دوردر نُبی خوانده‌ای تصیرالامور
زو بد و نیک قوّت و حولستامر او ما یبدّل القول است
امر او را تغیّری نبودخلق را جز تحیّری نبود
بغض و حقد از صفات او دورستغضب آن را بود که مقدورست
اوست قادر به هرچه خواهد خواستهرچه خواهد کند که حکم او راست