گنج

بخش ۶۸ - در مناجات گوید

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۴۴ بیت
ای روان همه تنومندانآرزو بخش آرزومندان
تو کنی فعل من نکو در منمهربان‌تر ز من تویی بر من
رحمتت را کرانه پیدا نیستنعمتت را میانه پیدا نیست
آنچه بدهی به بنده دینی دهبا رضای خودش قرینی ده
دلم از یاد قدس دین خوش کننسبت باد و خاکم آتش کن
از تو بخشودنست و بخشیدنوز من افتادنست و شخشیدن
من نیم هوشیار مستم گیرمن بلخشیده‌ام تو دستم گیر
از تو دانم یقین که مستورمپرده‌پوشیت کرده مغرورم
راندهٔ سابقت ندانم چیستخواندهٔ خاتمت ندانم کیست
عاجزم من ز خشم و خوشنودیتنکند نیز لابه‌ام سودیت
دل گمراه گشت انابت جویمردم دیده شد جنابت شوی
دل گمراه را رهی بنمایمردم دیده را دری بگشای
که ننازد ز کارسازی توکه بترسد ز بی‌نیازی تو
ای به رحمت شبان این رمه توچه حدیثست ای تو ای همه تو
ای یکی خدمت ستانه‌ت راگرگ و یوسف نگارخانه‌ت را
تو ببخشای بر گِل و دل ماکه بکاهد غم دل از گِل ما
تو نوازم که دیگران زُفتندتو پذیرم که دیگران گفتند
چه کنم با جز از تو هم نفسیمرده ایشان مرا تو یار بسی
چه کنم زحمت تویی و دوییچون یقین شد که من منم تو تویی
چه کنم با تو تفّ و دود همهچون تو هستی باد بود همه
باد نعمای تست بود جهانای زیان تو به که سود جهان
من ندانم که آن چه کس باشدکز تو او را بخیره بس باشد
کس بود زنده بی‌عنایت تویا توان زیست بی‌رعایت تو
آنکه با تست سوزکی داردوآنکه بی‌تست روزکی دارد
آنچه گفتی مخور بخوردم منوآنچه گفتی مکن بکردم من
با تو باشم درست شش دانگمبی‌تو باشم ز آسیا بانگم
از غمِ مرگ در زحیرم منجان من باش تا نمیرم من
چه فرستی حدیث و تیغ به منمن کیم از تو ای دریغ به من
با قبول تو ای ز علّت پاکچبود خوب و زشت مشتی خاک
خاک را خود محل آن باشدکز ثنای تواش زبان باشد
عزّ تو ذلّ خاک را برداشتخاک را تا به عرش سربفراشت
گر ندادی کلام دستوریکه برد نامت از سرِ دوری
خلق را هیچ زهره آن بودیکه ترا بر مجاز بستودی
چه گشاید ز عقل و مستی ماکه مه ما و مه بود و هستی ما
به خودی‌مان کن از بدیها پاکچه بود پیش پاک مُشتی خاک
بیش حکمت خود ار خرد باشممن که باشم که نیک و بد باشم
بد ما نیک شد چو پذرفتیبد شود نیک ما چو نگرفتی
بدو نیکم همه تویی یاربوز تو خود بد نیاید اینت عجب
آن کسی بد کند که بدکارستاز تو نیکی همه سزاوارست
نیک خواهی به بندگان یکسربندگان را خود از تو نیست خبر
اندرین پردهٔ هوا و هوسجهل ما عذرخواه علم تو بس
گر سگی کرده‌ایم اندر کارنه تو شیری گرفته‌ای بگذار
بر درِ فضل و حضرت جودتبهر انجاز لطف موعودت
آنچه نسبت به تست توفیرستوآنچه از فعل ماست تقصیر است