گنج

بخش ۶۴ - التّمثیل فی تقصیر الصّلوة

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۴۵ بیت
بوشعیب الاُبی امامی بودکه ورا هرکسی همی بستود
قائم‌الیل و صائم‌الدّهرییافت از زهد در زمان بهری
برده از شهر صومعه برِ کوهجَسته بیرون ز زحمت انبوه
زنی از اتّفاق رغبت کردگفت شیخا زنت بود در خورد
گر بخواهی ترا حلال شومبه قناعت ترا عیال شوم
به قناعت زیم به کم راضینکنم یادِ نعمت ماضی
گفت بخ بخ رواست بپسندمگر قناعت کنی تو خرسندم
با عفاف و کفاف و خلق حسانغایتِ حسن و آیتِ احسان
بودش این زن عفیفه جوهره نامیافته از حسن و زیب بهره تمام
شهر بگذاشت و عزم صومعه کردقانع از حکم چرخ گردا گرد
بوریا پاره‌ای فکنده بدیدجوهره بوریا سبک برچید
مر ورا بوشعیب زاهد گفتکای شده مر مرا گرامی جفت
از برای چه برگرفتی فرشکه بود خاک تیره موضع کفش
گفت بهر صلاح برچیدمکه من این معنی از تو بشنیدم
که بود بهترینِ هر طاعتکه نباشد حجابش آن ساعت
جبهت بنده را ز عین تراببوریا بود در میانه حجاب
بود هر شب دو قرص راتبِ اوبه وظیفه که بُد معاتب او
به دو قرص جوین گه افطاربود قانع همیشه آن دیندار
بوشعیب از قیام شب یکروزگشت رنجور و بود وی معذور
آن شب از ضعف حال آن سره مردفرض و سنت نماز قاعد کرد
زن یکی قرص پیش شیخ نهادقطره‌ای سرکه داد و بیش نداد
شیخ گفت ای زن این وظیفهٔ منبیش از این‌ست کم چرا شد زن
گفت زیرا نماز قاعد رامزد یک نیمه است عابد را
تو نماز ار نشسته کردستینیمه‌ای از وظیفه خوردستی
بیش یک نیمه از وظیفه مخواهاز من ای شیخ کردمت آگاه
که نماز نشسته را نیمیمزد استاده است تقسیمی
چون تو نیمی عباده بگذاریجمله را مزد چشم چون داری
جمله بگذار و مزد جمله بخواهورنه این طاعتست عین گناه
ای تو در راه صدق کم ز زنیباز بستر ز همچو خویشتنی
مر ترا زین نماز نز سر دلنیست جان کندنی مگر حاصل
طاعتی کان ز دل ندارد روحکس ندارد وجود آن به فتوح
زآنکه در اصل خود نیاید نغزبر سر کاسه استخوان بی‌مغز
هر نمازی که با خلل باشددان‌که در حشر بی‌محل باشد
از خشوع دلست مغز نمازور نباشد خشوع نیست نیاز
آنکه در بند روزه ماند و نمازبر درِ جانش ماند قفل نیاز
زان در این عالم فریب و هوسواندرین صدهزار ساله قفس
دست موزه‌ات کلاه جاه آمدکه سرت برتر از کلاه آمد
هرکرا در نماز عُدّه نکوستغار مغرب سزای سجدهٔ اوست
رو قضا کن نماز بی‌دمِ آزکه نمازت تبه شد از نمِ آز
شد ز ننگ نماز و روزهٔ توکفش پای تو دست موزهٔ تو
مرد باید که در نماز آیدخسته با درد و با نیاز آید
ور نباشد خشوع و دمسازیدیو با سبلتش کند بازی
لحن خوش دار چون به کوه آییکوه را بانگ خر چه فرمایی
کرده‌ای در ره دعا برپایصد هزاران عوان صوت سرای
لاجرم حرف آن ز کوه مجازچون صدا هم به دمت آید باز