بخش ۶ - التمثیل فی شأن من کان فی هذه اعمی فهو فیالآخرة اعمی جماعة العمیان و احوال الفیل
بود شهری بزرگ در حدِ غورواندر آن شهر مردمان همه کور
پادشاهی در آن مکان بگذشتلشکر آورد و خیمه زد بر دشت
داشت پیلی بزرگ با هیبتاز پی جاه و حشمت و صولت
مردمان را ز بهر دیدن پیلآرزو خاست زانچنان تهویل
چند کور از میان آن کورانبرِ پیل آمدند از آن عوران
تا بدانند شکل و هیآت پیلهریکی تازیان در آن تعجیل
آمدند و به دست میسودندزانکه از چشم بیبصر بودند
هریکی را به لمس بر عضویاطلاع اوفتاد بر جزوی
هریکی صورت محالی بستدل و جان در پی خیالی بست
چون برِ اهل شهر باز شدندبرشان دیگران فراز شدند
آرزو کرد هریکی زیشانآنچنان گمرهان و بدکیشان
صورت و شکل پیل پرسیدندوآنچه گفتند جمله بشنیدند
آنکه دستش بسوی گوش رسیددیگری حال پیل ازو پرسید
گفت شکلیست سهمناک عظیمپهن و صعب و فراخ همچو گلیم
وانکه دستش رسیدی زی خرطومگفت گشتست مر مرا معلوم
راست چون ناودان میانه تهیستسهمناکست و مایهٔ تبهیست
وانکه را بُد ز پیل ملموسشدست و پای سطبر پر بوسش
گفت شکلش چنانکه مضبوط استراست همچون عمود مخروط است
هریکی دیده جزوی از اجزاهمگان را فتاده ظن خطا
هیچ دل را ز کلی آگه نیعلم با هیچ کور همره نی
جملگی را خیالهای محالکرده مانند غتفره به جوال
از خدایی خلایق آگه نیستعقلا را در این سخن ره نیست