بخش ۵۲ - اندر ایثار
هرچه داری برای حق بگذارکز گدایان ظریفتر ایثار
جان و دل بذل کن کز آب و ز گِلبهتر از جودهاست جهد مُقل
سیّد و سرفراز آلِ عبایافت تشریف سورة هل اتی
زان سه قرص جوین بیمقداریافت در پیش حق چنین بازار
خیز و بگذار دنیی دون راتا بیابی خدای بیچون را
درمی صدقه از کف درویشاز هزار توانگر آمد بیش
زانکه درویش را دلی ریش استاز دل ریش صدقه زان بیش است
به توانگر تو آن نگر که دلشهست تاریک و تیره همچو گِلش
گل درویش صفوت ازلیستدل او کیمیای لم یزلیست
بشنو تا چه گفت فضل آلهبا که گویم که نیست یک همراه
با شهنشاه و خواجهٔ لولاکگفت لا تعد عنهم عیناک
از تن و جان عقل و دل بگذردر ره او دلی به دست آور
صورت و وصف و عین درمانندآن رحم این مشیمه آن فرزند
صورتت پردهٔ صفات بودصفتت سدّ عین ذات بود
هرچه آن نقش علم و معرفتستدان که آن کفر عالِم صفتست
این چو مصباح روشن اندر ذاتوان دو همچو زجاجه و مشکات
تا نگشتی در آن گذرگه تنگبا دو روحی و لعبت یکرنگ
تا بُوَد نسل آدمی بر جایهست آراسته ورا دو سرای
تا در این خاکدان نبیند رنجنرسد زان سرای بر سر گنج
این سرای از برای رنج و نیازوان سرای از برای نعمت و ناز
آدمی چون نهاد سر در خوابخیمهٔ او شود گسسته طناب
از تو پرسم که علم و حکمت و شرعوارث آیی همی به اصل و به فرع
دین ز صورت همیشه بگریزدتا ز بد مرد را بپرهیزد
یک جوابم بده ز روی صوابگر نهای مرده یا نهای در خواب
چون ترا بر نهاد خود نفس استاز تو او مر ترا عوض نه بس است