گنج

بخش ۵۱ - فی تناقض الدارین

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۳۹ بیت
علّت روز و شب خور است و زمینچون گذشتی نه آنت ماند و نه این
ای دو بر زعم تو مراد و مریددویی از عقل دان نه از توحید
در چنین حضرت ار ز من شنویچون همه شد یکی مجوی دویی
که بر این در اگرچه پر شورستزال زر همچو زال بی زورست
در دویی دان مشقت و تمییزدر یکیئی یکیست رستم و حیز
در مصاف صفا و ساحت دلبر فراز روان و تارکِ گل
تیغ تا نفکنی سپر نشویتا بننهی کلاه سر نشوی
تا دلت بندهٔ کلاه بودفعل تو سال و مه گناه بود
چون شدی فارغ از کلاه و کمربر سران زمانه گشتی سر
ترک ترکیب رخش توفیق‌ستنفی ترتیب محض تحقیق‌ست
مردنِ دل هلاکِ جان باشدمردنِ جان ورا امان باشد
صُدرهٔ صدر پادشاه سخنفارغ آمد ز سوزن و ناخن
اندرین ره به هیچ روی مایستنیست گرد و ز نیست گشتن نیست
گرم رو گرچه فی‌المثل تنهاستنیست یکتن که عالمی برپاست
چون تو برخاستی ز نفس و ز عقلاین جهانت بدان جهان شد نقل
هر سری کز تو رست هم در دمسر بزن چون چراغ و شمع و قلم
زانکه هر سر که دیدنی باشددر طریقت بریدنی باشد
بی‌سری پیش گردنان ادبستزانکه پیوسته سر کله طلبست
بی‌سری مر ترا سر آرد باردُرج پر دُر ز بی‌سریست انار
سرّ کل را کله پناه بُوَدبا چنین سر کله گناه بُوَد
تو بزیر کلاه غش داریلاجرم جسر نار نگذاری
آدمی را ز جاه بهتر چاهکل فضولی شود چو یافت کلاه
جاه یوسف ز چاه پیدا شدنفس دانا ز عقل گویا شد
زانکه در بارگاه ربّانی من بگویم اگر نمیدانی
آن نکوتر که اندرین معراجدست بر سر کنی نیابی تاج
کز پی غیب مرده ره پویدوز پی عیب کل کله جوید
چون سلیمان کمال ره را دادهمچو یوسف جمال چه را داد
تا نشد نقش صورتت چاهینشود نقش سرّت اللّهی
با کلاهت اگر زیان باشدقلب او خود هلاک جان باشد
در طریقت سر و کلاه مدارورنه داری چو شمع دل پر نار
گر همی یوسفیت باید و جاهپیش حق باشگونه پال چو چاه
سر که آن بندهٔ کلاه بُوَدهمچو بیژن اسیر چاه بود
ور کله بایدت همی ناچارهمچو شمع آن کلاه از آتش دار
کانکه در عشق شمع ره باشدهمچو شمع آتشین کله باشد
ای ز صورت چنانکه جان از جسمدل ز وحدت چنانکه مرد از اسم
کوشش از تن کشش ز جان خیزدچشش از ترک این و آن خیزد
تا ابد با قدم حدث طفل استوانکه صافی برون ازین ثفل است
تا زمین جای آدمی زایستخیمهٔ روزگار برپایست
این زمین میهمان‌سرایی دانآدمی را چو کدخدایی دان