گنج

بخش ۴۳ - فی توکل العجوز

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۳۲ بیت
حاتم آنگه که کرد عزم حرمآنکه خوانی ورا همی به اصم
کرد عزم حجاز و بیت حرامسوی قبر نبی علیه سلام
مانده بر جای یک گُره ز عیالبی‌قلیل و کثیر و بی‌اموال
زن به تنها به خانه در بگذاشتنفقت هیچ نی و ره برداشت
مر ورا فرد و ممتحن بگذاشتبود و نابود او یکی پنداشت
بر توکّل ز نیش رهبر بودکه ز رزّاق خویش آگه بود
در پسِ پرده داشت انبازیکه ورا بود با خدا رازی
جمع گشتند مردمان برِ زنشاد رفتند جمله تا درِ زن
حال وی سر به سر بپرسیدندچون ورا فرد و ممتحن دیدند
در ره پند و نصحت آموزیجمله گفتند بهر دل سوزی
شوهرت چون برفت زی عرفاتهیچ بگذاشت مر ترا نفقات
گفت بگذاشت راضیم ز خدایآنچ رزق منست ماند به جای
باز گفتند رزق تو چندستکه دلت قانع است و خرسندست
گفت چندانک عمر ماندستمرزق من کرد جمله در دستم
این یکی گفت می‌ندانی تواو چه داند ز زندگانی تو
گفت روزی دِهم همی داندتا بُوَد روح رزق نستاند
باز گفتند بی‌سبب ندهدهرگز از بیدبُن رطب ندهد
نیست دنیا ترا به هیچ سبیلنفرستدت ز آسمان زنبیل
گفت کای رایتان شده تیرهچند گویید هرزه بر خیره
حاجت آنرا بُوَد سوی زنبیلکش نباشد زمین کثیر و قلیل
آسمان و زمین به جمله وراستهرچه خود خواستست حکم او راست
برساند چنانکه خود خواهدگه بیفزاید و گهی کاهد
از توکّل نَفَس تو چند زنیمرد نامی و لیک کم ز زنی
چون نه‌ای راهرو تو چون مردانرو بیاموز رهروی ز زنان
کاهلی پیشه کردی ای تن زنوای آن مرد کو کمست از زن
دل نگهدار و نفس دست بدارکین چو باز است و آن چو بوتیمار
تا بدانجا که ما و تو داندچون همه سوخت او و او ماند
عقل کاندر جهان چنو نرسدبرسد در خود و دور نرسد
گوشِ‌سر دو است و گوشِ عشق یکیستبهرهٔ این و آن ز بهر شکیست
بی‌شمار ار چه گوش سر شنودگوش درد از یکی خبر شنود
بر دو سوی سر آن دو گوش چو نیوچه کنی از پی خروش و غریو
کودکی رو ز دیو چشم بپوشتا بننهد سرت میان دو گوش