گنج

بخش ۴۱ - حکایت

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲۳ بیت
در مناجات پیر شبلی گفتکه برون آی از حدیث نهفت
گفت گر زانکه نبوَدم دوریبدهدم در حدیث دستوری
لمن‌الملک گوید او به صواببدهم مر ورا به صدق جواب
گویم الیوم مملکت آنراستکه ز دی و پریر می‌آراست
یوم و غد ملکت ای به ما بر چیرهست آنرا که بود دی و پریر
تیغ قهر تو سرافرازان راسر برد پس به سر دهد جان را
نوش دان بهر سود و سودا راحربهٔ آفتاب حربا را
هرچه جز حق چو زان گرفتی خشمجبرئیلت نیاید اندر چشم
زانکه از حرف لا همی به آلهکس نداند که چند باشد راه
راه تا با خودی هزاران سالبروی روز و شب یمین و شمال
پس به آخر چو چشم باز کنیکار بر خویشتن دراز کنی
خویشتن بینی از نهاد و قیاسگرد خود گشته همچو گاو خراس
بی‌خود از هیچ آیی اندر کاریابی اندر دو دم بدین در بار
زین مسافت دو دست عقل تهیستوان مسافت خدای داند چیست
ای سکندر در این ره آفاتهمچو خضر نبی درین ظلمات
زیر پای آر گوهر کانتتا به دست آید آب حیوانت
با دل و جان نباشدت یزدانهر دو نبود ترا هم این و هم آن
نفس را سال و ماه کوفته دارمرده انگارش و به جا بگذار
چو تو فارغ شدی ز نفس لئیمبرسیدی به خلد و ناز و نعیم
بیم و امید را به جای بمانچه کنی ننگ مالک و رضوان
نیست را مسجد و کنشت یکیستسایه را دوزخ و بهشت یکیست
پیش آنکس که عشق رهبر اوستفر و دین هر دو پردهٔ در اوست
هستی دوست پیش دیدهٔ دوستپردهٔ بارگاه اویی اوست