بخش ۳۳ - اندر رزق گوید
جانور را چو خوانش پیش نهادخوردنی از خورنده بیش نهاد
همه را روح و روز و روزی از اوستنیکبختی و نیک روزی از اوست
روزی هریکی پدید آورددر انبارخانه مُهر نکرد
کافر و مؤمن و شقی و سعیدهمه را روزی و حیات جدید
حاء حاجت هنوزشان در حلقجیم جودش بداده روزی خلق
جز بنان نیست پرورش ما راجز شره نیست نان خورش ما را
او ز توجیه بندگان نجهدنان خورش داد نان همو بدهد
نان و جان تو در خزینهٔ اوستتو نداری خبر دفینهٔ اوست
روزی تو اگر به چین باشداسب کسب تو زیر زین باشد
یا ترا نزد او برد به شتابورنه او را برِ تو، تو در خواب
نه ترا گفت رازق تو منمعالمِ سرّ و عالمِ علنم
جان بدادم وجوه نان بدهمهرچه خواهی تو در زمان بدهم
کار روزی چو روز دان بدرستکه ره آورد روز روزی تست
سفله دارد ز بهر روزی بیمنخورد دیگ گرده حکیم
نخورد شیر صید خود تنهاچون شود سیر مانده کرد رها
با تو زانجا که لطف یزدانستگرو نان به دست تو جانست
غم جان خور که آنِ نان خورده استتا لب گور گرده بر گرده است
جان بینان به کس نداد خدایزانکه از نان بماند جان بر جای
این گرو سختدار و نان میخورچون گرو رفت قوت جان میخور
مر زنان راست کهنه تو بر تومرد را روز نو و روزی نو
روزی تست بر علیم و قدیرتو ز میر و وکیل خشم مگیر
آن زمانی که جان ز تن برمیدبه یقین دان که روزیت برسید
روزیت از درِ خدای بُوَدنه ز دندان و حلق و نای بُوَد
کدخدایی خدایی است برنجخاصه آنرا که نیست حکمت و گنج
کدخدایی همه غم و هوس استکد رها کن ترا خدای بس است
اعتماد تو در همه احوالبر خدا به که بر خراس و جوال
ابر اگر نم نداد یک سالتسخت شوریده بینم احوالت