گنج

بخش ۳۱ - اندر شکر و شکایت

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۶۵ بیت
شاکر لطف و رحمتش دیندارشاکی قهر و غیرتش کفّار
بینی آنگه که گیرد ایزد خشمآنچه در چشمه باید اندر چشم
قهر و لطفش که در جهان نویستتهمت گبر و شبهت ثنویست
لطف و قهرش نشان منبر و دارشکر و سُکرش مقام مفخر و عار
لطف او راحت است جانها راقهر او آتشی روانها را
لطف او بنده را سرور دهدقهر او مرد را غرور دهد
لام لطفش چوروی بنمایددال دولت دوال برباید
قاف قهرش اگر برون تازدقاف را همچو سیم بگدازد
عالم از قهر و لطف او ترسانصالح و طالح از فزع یکسان
لطف او چون مفرّح آمیزدکفش صوفی به کشف برخیزد
باز قهرش چو آید اندر کارکشف سر در کشد کشف کردار
قهر او نازنین گدازندهلطف او بینوا نوازنده
کفر و دین‌پرور روان تو استاختیار آفرین جان تو اوست
جان جانت ز لطف او زنده استکه روانت به لطف پاینده است
آرد از قهر و لطف سازندهزنده از مرده مرده از زنده
کشف قهرش چو امد اندر چنگباشهٔ ملک را به بیشهٔ لنگ
باز چون اسب لطف را زین کردلقمهٔ کِرم را ملخ‌چین کرد
خود از او نزد عقل و رای رزینکرم سیمین بود ملخ زرین
در عطا چون بلای مُبلی دیدبا بلا در عطا همی خندید
قهر او چون بگستراند دامسگی آرد ز صورت بلعام
لطف او چون درآمد اندر کارسگ اصحاب کهف بر درِ غار
اولیای ورا امین گردددرخور مدح و آفرین گردد
سحره از لطف گفت ان لاضیربا عزازیل قهر کرد انا خیر
با خدای ایچ نیک و بد بس نیستبا که گویم که در جهان کس نیست
چه سوی ناکسان چه سوی کسانقهر و لطفش به هرکه هست رسان
خسروان در رهش کُله بازانگردنان بر درش سراندازان
پادشاهان چو خاک بر درِ اوبرمیده فراعنه از بر او
به یکی ترک غول نو بَردهصد هزاران عَلَم نگون کرده
فرش مشتی گرسنه بنوشتهچاکرش زان یکی دوتا گشته
هرکه در ملک او منی کردهاز ره راست توسنی کرده
گر بگوید به مرده‌ای که برآیمرده آید کفن‌کشان در پای
ور بگوید به زنده‌ای که بمیرمُرَد در حال ورچه باشد میر
خلق مغرور نفس از افضالشهیچ ترسان نبوده از امهالش
گردنان را طعام زهرش بسسرکشان را لگام قهرش بس
گردن گردنان شکسته به قهرضعفا را ز لطف داده دو بهر
سرعت عفوش از ره گفتاربر گرفتست رسم استغفار
عفو او بر گنه سبق بردهسبقت رحمتی عجب خورده
تائب ذنب را بداده پناهپاک کرده صحایفش ز گناه
روح بخش است روح وَر نه چو ماپرده‌دار است و پردهْ در نه چو ما
ناکسان را به لطف خود کس کردصبر و شکری ز بندگان بس کرد
فضل او پیش چشم دانش و داددرِ حس بست و راه جان بگشاد
چون ترا کرد حلم او ساکناز زبان بدان شدی ایمن
رَسته باشد همیشه در صحرامرد کوهی ز نکبتِ نکبا
غیب او عیب خلق دانستهعفو او شستنش توانسته
علم او عیب ما بپوشیدهتو نگفته سر او نیوشیده
آدمی زادهٔ ظلوم جهولفضل حق را همی زند به فضول
از پی لطف و غایت کرمشکرده بر لوح قسمت قدمش
پشت پایی همی زند به دو دستعقل هشیار را چو مردم مست
چون نشاند عروس را بر تختآنکه بر وی ببست رخنهٔ بخت
خوب کار او و زشتکار شماغیب دان او و غیب دار شما
این عنایت نگر تو از پسِ ریبعالِمِ غیب را به عالَم غیب
گر نبودی ز وی عنایت پاککی شدی تاجدار مشتی خاک
منزل عفو او به دشت گناهلشکر لطف او پذیرهٔ آه
آهِ عارف چو راه برگیرددوزخ از بیم او سپر گیرد
عفو او را قبول بهر خطاستکرمش را نزول بهر عطاست
گرچه در دست نقش او بیندخشم صفرائیان بننشیند
تو جفا کرده او وفا با تواو وفادارتر ز ما با تو
بی‌نیاز است و پُرنیازان رادوست دارد نیاز ایشان را
او ترا حافظ و تو خود غافلاینت بی‌عقل ظالم و جاهل
خوی ما او نکو کند در مامهربان‌تر ز ماست او بر ما
آن چنان مهر کو کند پیوندمادران را کجاست بر فرزند
فضل او آوریدت اندر کارورنه بر خاک کی بُد این بازار
هرکه شد نیست باشد او را هستهرکه افتد ز پای گیرد دست
دست گیرست بیکسان را اونپذیرد چو ما خسان را او
زانکه پاکست پاک را خواهدعالم‌الغیب خاک را خواهد