گنج

بخش ۲۸ - فی ذکر دارِالبقاء

اجل آمد کلیدخانهٔ رازدرِ دین بی‌اجل نگردد باز
تا بُوَد این جهان نباشد آنتا تو باشی نباشدت یزدان
حقهٔ سر به مُهر دان جانتمُهرهٔ مهر نور ایمانت
سابقت نامه‌ای به مُهر آوردوز پی تو به خاتمت بسپرد
تا ز دور زمانه خواهی زیستتو ندانی که اندر آنجا چیست
سحی نامهٔ خدای عزّوجلبرنگیرد مگر که دست اجل
تا دَم آدمی ز تو نرمدصبح دینت ز شرق جان ندمد
سرد و گرم زمانه ناخوردهنرسی بر درِ سراپرده
تو نداری خبر ز عالم غیببازنشناسی از هنرها عیب
حال آن جای صورتی نبودچون دگر حال عادتی نبود
جان به حضرت رسد بیاسایدوآنچه کژّ است راست بنماید
چون رسیدی به حضرت فرمانپس از آنجا روانه گردد جان
رخش دین آشنای راغ شودمرغ‌وار از قفس به باغ شود
با حیات تو دین برون نایدشب مرگ تو روز دین زاید
گفت مرد خرد در این معنیکه سخنهای اوست چون فتوی
خفته‌اند آدمی ز حرص و غلومرگ چون رخ نمود فانتَبهوا
خلق عالم همه به خواب درندهمه در عالم خراب درند
آن هوایی که پیش از این باشدرسم و عادت بود نه دین باشد
ورنه دینی کزین حیات بوددین نباشد که تُرّهات بود
دین و دولت درِ عدم زدنستکم شدن از برای کم زدنست
آنکه کم زد وجود عالم راگو ببین مصطفی و آدم را
وانکه او طالبست افزون راگو ببین عاد را و قارون را
این یکی پای در رکیب بماندوآن دگر خستهٔ نهیب بماند
پای آنرا قدم عدم کردهدست این را ندم قلم کرده
باد هیبت به عاد مقرونستخاک لعنت سزای قارونست
چه زیان باشد ار ز بیم گزندنیکوان را فدی شوی چو سپند
پیش مردانِ راه رخ مفروزخویشتن را تو چون سپند بسوز
خرد و دین چه سرسری داریگر تو با حق سرِ سَری داری
مرد گرد نهاد خود نتندشیر صندوق خویش خود شکند
ای ز خود سیر گشته جوع آنستوی دوتا از ندم رکوع آنست
کز تن و جان خود بری گردیگرد تنهایی و سَری گردی
هیچ منمای روی شهر افروزگر نمودی برو سپند بسوز
آن جمال تو چیست مستی تووان سپند تو چیست هستی تو
لب چو بر آستان دین باشدعیسی مریم آستین باشد
خویشتن را در این طلب بگدازدر ره صدق جان و تن در باز