گنج

بخش ۱۶ - داستان باستان

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۱۳ بیت
ابلهی دید اشتری به چراگفت نقشت همه کژست چرا
گفت اشتر که اندرین پیکارعیب نقاش می‌کنی هش‌دار
در کژی‌ام مکن به نقش نگاهتو ز من راه راست رفتن خواه
نقشم از مصلحت چنان آمداز کژی راستی کمان امد
تو فضول از میانه بیرون برگوش خر در خور است با سرِ خر
هست شایسته گرچه ت آمد خشمطاق ابرو برای جفتی چشم
هرچه او کرده عیب او مکنیدبا بد و نیک جز نکو مکنید
دست عقل از سخت بنیرو شدچشم خورشیدبین ز ابرو شد
زشت و نیکو به نزد اهل خردسخت نیک است از او نیاید بد
به خدایی سزا مر او را دانشب و شبگیر رو مر او را خوان
آن نکوتر که هرچه زو بینیگرچه زشت آن همه نکو بینی
جسم را قسم راحت آمد و رنجروح را راحت است همچون گنج
لیک ماری شکنج بر سر اوستدست و پای خرد برابر اوست