گنج

بخش ۱۲ - فی‌الحکمة و سبب رزق الرازق

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۳۴ بیت
آن نبینی که پیشتر ز وجودچون تو را کرد در رحم موجود
روزیت داد نُه مه از خونیکردگار حکیم بی‌چونی
در شکم مادرت همی پروردبعد نُه ماه در وجود آورد
آن درِ رزق بر تو چُست ببستدو در بهترت بداد به دست
بعد از آن اِلف داد با پستانروز و شب پیش تو در چشمه روان
گفت کین هر دو را همی آشامکُل هَنیئاً که نیست بر تو حرام
چون نمودت فطام بعد دو سالشد دگرگون ترا همه احوال
داد رزق تو از دو دست و دو پایزین بگیر و از آن برو هر جای
گر دو در بر تو بسته کرد رواستعوض دو چهار در برجاست
زین ستان زان ببر به پیروزیگرد عالم همی طلب روزی
چون اجل ناگهان فراز آیدکار دنیا همه مجاز آید
باز ماند دو دست و پای از کاربدل چار بدهت دو چهار
در لحد هر چهار بسته شودهشت جنّت ترا خجسته شود
هشت در بر تو باز بگشایندحور و غلمان ترا به پیش آیند
تا به هر در چنانکه خواهی شادمی‌روی ناوری ز دنیا یاد
مهربان‌تر ز مادر و پدر استمر ترا او به خُلد راهبر است
ای جوانمرد نکته‌ای بشنووز عطای خدا نُمید مشو
چون ترا داد معرفت یزداندر درون دلت نهاد ایمان
خلعتی کان تراست روز جهیزباز نستاندت به رستاخیز
گر ترا دانش و درم نبودکو ترا بود هیچ کم نبود
او به فخر آردت نبینی عاراو عزیزت کند نگردی خوار
آنچه داری تو دل بدو مسپارآنچه او دادت استوار آن دار
تو خزینه نهی نیابی بازچون بدو دادی او دهد به تو باز
زر به آتش دهی خبث سوزدزر صافی ترا بیفروزد
بد که او سوخت نیک داد به تودولت چرخ رخ نهاد به تو
نفع آتش اگر مقیم‌ترستآتش‌آرای ازو کریم‌ترست
تو ندانی نه نیک و نه بد راخازن او به ترا که تو خود را
یار مار است چون زنی تو درشمار یار است چون رمی ز برش
ای صدف جوی جوهرِ الّاجان و جامه بنه به ساحل لا
هست حق جز به نیست نگرایدزاد این راه نیستی باید
تا تو از نیستی کله ننهیروی را در بقا به ره ننهی
چون شوی نیست سوی حق پوییتا بوی هست راه دق جویی
می نخوانی تو از کتاب خدانیست اموات مرده بل احیا
گرت هست زمانه پست کنداحسن‌الخالقینت هست کند