شمارهٔ ۴۲۰
لؤلؤ خوشاب من از چنگ شد یکبارگیلالهٔ سیراب من بیرنگ شد یکبارگی
دلبری را من به چنگ آورده بودم در جهانای دریغا دلبرم کز چنگ شد یکبارگی
جنگها بودی میان ما و گاهی آشتیآشتی این بار الحق جنگ شد یکبارگی
بود نام و ننگ ما را پیش ازین هر جایگاهاین بتر کامروز نامم ننگ شد یکبارگی
با رخ و اشکی چو زر سیمآب و من چون موم نرمکز دل چون سنگ آن بت سنگ شد یکبارگی
این جهان روشن اندر هجر آن زیباپسربر سنایی تیره گشت و تنگ شد یکبارگی