گنج

شمارهٔ ۴۲۱

به درگاه عشقت چه نامی چه ننگیبه نزد جلالت چه شاهی چه شنگی
جهان پر حدیث وصال تو بینمزهی نارسیده به زلف تو چنگی
همانا به صحرا نظر کرده‌ای توکه صحرا ز رویت گرفته‌ست رنگی
ز عکس رخ تو به هر مرغزاریز دیبای چینی گشاده‌ست تنگی
شگفت آهوی تو که صید تو سازدبه هر چشم زخمی دلاور پلنگی
ز جعدت کمندی و شهری پیادهجهانی سوار و ز چشمت خدنگی
اگر خواهی ارواح مرغان علویفرود آری از شاخ طوبا به سنگی
به تو کی رسد هرگز از راه گفتیبر نار و نورت که دارد درنگی
کیم من که از نوش وصل تو گویمنپوید پی شیر روباه لنگی
من آن عاشقم کز تو خشنود باشمز نوشی به زهری ز صلحی به جنگی