گنج

شمارهٔ ۴۱۹

ای سنایی چو تو در بند دل و جان باشیکی سزاوار هوای رخ جانان باشی
درّ دریا تو چگونه به کف آری که همیبه لب جوی چو اطفال هراسان باشی
چون به ترک دل و جان گفت نیاری آن بهکه شوی دور ازین کوی و تن‌آسان باشی
تا تو فرمانبر چوگان سواران نشوینیست ممکن که تو اندرخور میدان باشی
کار بر بردن چوگان نبود صنعت توتو همان به که اسیر خم چوگان باشی
به عصایی و گلیمی که تو داری پسراتو همی‌خواهی چون موسی عمران باشی
خواجهٔ ما غلطی کردست این راه مگرخود نه بس آنکه نمیری و مسلمان باشی