شمارهٔ ۳۹۵
بتا پای این ره نداری چه پوییدلا جان آن بت ندانی چه گویی
ازین رهروان مخالف چه چارهکه بر لافگاه سر چار سویی
اگر عاشقی کفر و ایمان یکی دانکه در عقل رعناست این تندخویی
تو جانی و انگاشتی که شخصیتو آبی و پنداشتستی سبویی
همه چیز را تا نجویی نیابیجز این دوست را تا نیابی نجویی
یقین دان که تو او نباشی ولیکنچو تو در میانه نباشی تو اویی