شمارهٔ ۳۹۳
ای یوسف ایام ز عشق تو سناییمانندهٔ یعقوب شد از درد جدایی
تا چند به سوی دل عشاق چو خورشیدهر روز به رنگ دگر از پرده برآیی
گاهی رخ تو سجده برد مشتی دون راگه باز کند زلف تو دعوی خدایی
با خوی تو در کوی تو از دیده روانیستکس را بگذشتن ز سر حد گدایی
در وصل تو با خوی تو از روی خرد نیستجان را ز خم زلف تو امید رهایی
بس بلعجب آسایی و وین بلعجبی بسکاندر همه تن کس بنداند که کجایی
بس نادره کرداری وین نادرهای بسکان همهای و همه جویان که کرایی
از ما چه شوی پنهان کاندر ره توحیدما جمله توایم ای پسر خوب و تو مایی
آنجا که تویی من نتوانم که نباشموینجا که منم مانده تو دانم که نیایی