شمارهٔ ۳۹۲
ای پیشهٔ تو جفانماییدر بند چه چیزی و کجایی
باری یک شب خیال بفرستگر ز آنکه تو خود همی نیایی
در باختن قمار با دوستدست اولین مکن دغایی
بیگانگی ای نگار بگذارچون با تو فتادم آشنایی
دانم که تو نه حریفی و منآخر نه که از برم جدایی
تاریکی هجر چند بینمنادیده به وصل روشنایی
ای حسن خوش تو کرده کاسدبازار روای پارسایی
وی روی کش تو کرده فاسداندیشهٔ مردم ریایی
بی جان بادا هرآنکه گویددلداری را تو ناسزایی
زین بیش مکن جفا و بیدادبر عاشق خویشتن: سنایی