گنج

شمارهٔ ۳۷۴

ساقیا مستان خواب‌آلوده را آواز دهروز را از روی خویش و سوز ایشان ساز ده
غمزه‌ها سر تیز دار و طره‌ها سر پست کنرمزها سرگرم گوی و بوسها سرباز ده
سرخ روی ناز را چون گل اسیر خار کنزرد روی آز را چون زر به دست گاز ده
حربه و شل در بر بهرام خربط سوز نهزخمه و مل در کف ناهید بر بط ساز ده
هم بخور هم صوفیان عقل را سرمست کنهم برو هم صافیان روح را ره باز ده
در هوای شمع عشق و شمع می پروانه‌وارپیشوای خلد و صدر سدره را پرواز ده
چنگل گیراست اینک باز و باشهٔ عشق راصعوه پیش باشه و آن کبک رازی باز ده
پیش کان پیر منافق بانگ قامت در دهدغارت عقل و دل و جان را هلا آواز ده
پیش کز بالا درآید ارسلان سلطان روزپیش من بکتاش سرمست مرابه گماز ده
ور همی چون عشق خواهی عقل خود را پاکبازنصفیی پر کن بدان پیر دوالک باز ده
گر همی سرمست خواهی صبح را چون چشم خودجرعه‌ای زان می به صبح منهی غماز ده
روزه چون پیوسته خواهد بود ما را زیر خاکباده ما را زین سپس بر رسم سنگ‌انداز ده
جبرییل اینجا اگر زحمت کند خونش بریزخونبهای جبرییل از گنج رحمت باز ده
بادبان راز اگر مجروح گردد ز آه مادرپه‌ای از خامشی در بادبان راز ده
وارهان یک دم سنایی را ز بند عافیتتا دهی او را شراب عافیت پرداز ده