شمارهٔ ۳۶۳
باد عنبر برد خاک کوی توآب آتش ریخت رنگ روی تو
جاودان را نیست اندر کل کونهیچ دولتخانه چون ابروی تو
کفر و دین را نیست در بازار عشقگیسه داری چون خم گیسوی تو
چشم و دل ترست و گرم از عشق توکام و لب خشکست و سرد از خوی تو
ای بسا خلقا که اندر بند کردحلقهاشان حلقههای موی تو
گر بهشتی نیست پس جادو چراستآن دو چشم بلعجب بر روی تو
عالمی را دارویی جز چشم رابی ضیا چشمست از داروی تو
تا دل ریش مرا دست غمتبست همچون مهره بر بازوی تو
کافرم چون چشم شوخت گر دهمدین و دنیا را به تار موی تو
دل چو نار و رخ چو آبی کردهاماز کلوخ امرود و شفتالوی تو
هر کسی محراب دارد هر سوییهست محراب سنایی سوی تو
ای بسا شرما که برد از چشمهادیدهٔ شوخ خوش جادوی تو
کی توانم پای در عشقت نهادبا چنان دست و دل و بازوی تو
سگ به از عقل منست ار عقل منناف آهو نشمرد آهوی تو