گنج

شمارهٔ ۳۶۲

ای ببرده آب آتش روی توعالمی در آتشند از خوی تو
مشک و می را رنگ و مقداری نماندای نه مشک و می چو روی و موی تو
چشمکانت جاودانند ای صنمنرگس آمد ای عجب جادوی تو
تیر عشقت در جهان بر من رسیدغازیانه زان کمان ابروی تو
زنگیانند آن دو زلف پای کوببلعجب اندر نظاره سوی تو
با خروش و با فغان دیوانه‌وارخاک پاشم بر سر اندر کوی تو
هر کسی مشغول در دنیا و دیندین و دنیای سنایی روی تو