گنج

شمارهٔ ۳۲۰

گر کار به جز مستی اسکندر می منور معجزه شعرستی پیغمبر می من
با این همه گر عشق یکی ماه نبودیاندر دو جهان شاه بلند اخترمی من
ماهی و چه ماهی که ز هجرانش برین حالگر من به غمش نگرومی کافرمی من
گر بندهٔ خوی بد خود نیستی آن ماهحقا که به فردوس همش چاکرمی من
گر نیستی آن رنج که او ریش درآوردوی گه که درین وقت چه گوید درمی من
بودیش سر عشق من و برگ مراعاتگر چون دگران فاسق در کون برمی من
گر تیر به رویی زندم از سر شنگیاز شادی تیرش به هوا بر پرمی من
گادیم بر آن گونه که از جهل و رعونتاز گردن خود بفگنمی گر سرمی من
هر روز دل آید که مگر نیک شود یارگر خر نیمی عشوهٔ او کی خرمی من
گر بلفرج مول خبر یابدی از منزین روی برین طایقه سر دفترمی من
پس در غم آن کس که ز گل خار نداندعمر از چه کنم یاد که رشک خورمی من؟