گنج

شمارهٔ ۲۹۹

چنگ در فتراک عشق هیچ بت رویی مزنتا به شکرانهٔ نخست اندر نبازی جان و تن
یا دل اندر زلف چون چوگان دلبندان مبندیا چو مردان جان فدا کن گوی در میدان فگن
هر چه از معشوق آید همچو دینش کن درستوآنچه از تو سر برآرد بت بود در هم شکن
گرم رو باش اندرین ره کاهلی از سر بنهتا نمانی ناگهان انگشت حیرت در دهن
راه دشوارست همره خصم و منزل ناپدیدتوشه رنجست و ملامت مرکب اندوه و محن
اندرین ره گر بمانی بی‌رفیق و راهبردست خدمت در رکاب سید ایام زن
خویشتن را در میان نه بی‌منی در راه عشقزان که بس تنگست ره اندر نگنجد ما و من