گنج

شمارهٔ ۲۹۸

چون در معشوق کوبی حلقه عاشق‌وار زنچون در بتخانه جویی چنگ در زنار زن
مستی و دیوانگی و عاشقی را جمع کنهر سه را بر دار کن وز کوی معنی دار زن
گوهر بیضات باید خدمت دریا گزینور عقیق و لعل خواهی تکیه بر کهسار زن
شاهراه شرع را بر آسمان علم جویمرکب گفتار پی کن چنگ در کردار زن
چهرهٔ عذرات باید بر در وامق نشینعشق بوذروار گیر و گام سلمان‌وار زن
گر شکر بی‌زهر خواهی خار بی خرما مباشصدق بوبکریت باید خیمه اندر غار زن
مار فقر و خار جهلت گر زره یکسو نهدسر بکوب آنمار را و آتش اندر خار زن
ای سنایی چند گویی مدحت روی نکوبس کن اکنون دست اندر رحمت جبار زن