شمارهٔ ۲۹۷
عاشقی گر خواهد از دیدار معشوقی نشانگر نشان خواهی در آنجا جان و دل بیرون نشان
چون مجرد گشتی و تسلیم کردستی تو دلبی گمان آنگه تو از معشوق خود یابی نشان
چون ز خود بیخود شدی معشوق خود را یافتیذات هستی در نشان نیستی دیدن توان
نیستی دیدی که هستی را همیشه طالبستنیستی جوینده را هستی کم اندر کهکشان
تا همی جویم بیابم چون بیابم گم شومگمشده گمکرده را هرگز کجا بیند عیان
چون تو خود جویی مر او را کی توانی یافتنتا نبازی هر چه داری مال و ملک و جسم و جان
آنگهی چون نفی خود دیدی و گشتی بیثباتگه فنا و گه بقا و گه یقین و گه گمان
گه تحرک گه سکون و گاه قرب و گاه بعدگاه گویا گه خموشی گه نشستی گه روان
گه سرور و گه غرور و گه حیات و گه مماتگه نهان و گه عیان و گه بیان و گه بنان
حیرت اندر حیرتست و آگهی در آگهیعاجزی در عاجزی و اندهان در اندهان
هر که ما را دوست دارد عاجز و حیران بودشرط ما اینست اندر دوستی دوستان