شمارهٔ ۲۹۶
ای وصل تو دستگیر مهجورانهجر تو فزود عبرت دوران
هنگام صبوح و تو چنین غافلحقا که نهای بتا ز معذوران
گر فوت شود همی نماز از توبندیش به دل بسوز رنجوران
برخیز و بیار آنچه زو گرددچون توبهٔ من خمار مخموران
فریاد ز دست آن گران جانانبی عافیه زاهدان و بینوران
از طلعتها چو روی عفریتاناز سبلتها چو نیش زنبوران
گویند بکوش تا به مستوریدر شهر شوی چو ما ز مشهوران
نزدیکی ما طلب کن ای مسکینتا روز قضا نباشی از دوران
لا والله اگر من این کنم هرگزبیزارم از جزای ماجوران
معلوم شما نیست ز نادانیای زمرهٔ زاهدان مغروران
آنجا که مصیر ما بود فردابیرنج دهند مزد مزدوران