گنج

شمارهٔ ۲۸۴

ما عاشق روی آن نگاریمزان خسته و زار و دلفگاریم
همواره به بند او اسیریمپیوسته به دام او شکاریم
او دلبر خوب خوب خوبستما عاشق زار زار زاریم
ترسم که جهان خراب گردداز دیده سرشگ از آن نباریم
از فتنهٔ زلف مشکبارشگویی که همیشه در خماریم
آخر بنگویی ای نگارینکاندر هوس تو بر چه کاریم
گر دست تو نیست بر سر ماما خود سر این جهان نداریم
ما را به جفای خود میازارکازردهٔ جور روزگاریم
چون تو به جمال بی مثالیما بی تو بدل به دل نداریم
خاک قدمت اگر بیابیمدر دیده به جای سرمه داریم
ما را به جهان مباد شادیگر ما غم تو به غم شماریم