شمارهٔ ۲۷۶
ما کلاه خواجگی اکنون ز سر بنهادهایمتا که در بند کلهدوزی اسیر افتادهایم
صد سر ار زد هر کلاهی کو همی دوزد ولیکما بهای هر کله اکنون سری بنهادهایم
او کلاه عاشقان اکنون همی دوزد چو شمعما از آن چون شمع در پیشش به جان استادهایم
بندهٔ او از سر چشمیم همچون سوزنشگرچه همچون سرو و سوسن نزد عقل آزادهایم
سینه چشم سوزن و تن تار ابریشم شدستتا غلام آن بهشتی روی حورا زادهایم
کار او چون بیشتر با سوزن و ابریشمستلاجرم ما از تن و دل هر دو را آمادهایم
از لب خویش و لب او در فراق و در وصالچون چراغ و باغ هم با باد و هم با بادهایم
برنتابد بار نازش دل همی از بهر آنکدل همی گوید گر او سادست ما هم سادهایم
لعل پاش و در فشانیم از دو دریا و دو کانتا اسیر آن دو لعل و آن دو تا بیجادهایم
ما ز خصمانش کی اندیشیم کاندر راه اوخوان جان بنهاده و بانگ صلا در دادهایم
تا سنایی وار دربستیم دل در مهر اوما دو چشم اندر سنایی جز به کین نگشادهایم