گنج

شمارهٔ ۲۵۷

آمد بر من جهان و جانمانس دل و راحت روانم
بر خاستمش به بر گرفتمبفزود هزار جان به جانم
از قد بلند و زلف پشتشگفتم که مگر به آسمانم
چون سر بنهاد در کنارمرفت از بر من جهان و جانم
فریاد مرا ز بانگ موذنمن بندهٔ بانگ پاسبانم