گنج

شمارهٔ ۲۵۶

ای دیدن تو حیات جانمنادیدنت آفت روانم
دل سوخته‌ای به آتش عشقبفروز به نور وصل جانم
بی‌عشق وصال تو نباشدجز نام ز عیش بر زبانم
اکنون که دلم ربودی از منبی روی تو بود چون توانم
دردیست مرا درین دل از عشقدرمانش جز از تو می ندانم
بر بوی تو ز آرزوی رویتهمواره به کوی تو دوانم
تا گوش همی شنید نامتجز نام تو نیست بر زبانم
تا لاله شدت حجاب لولولولوست همیشه بر رخانم
گلنای بهی شدم ز تیماروین اشک به رنگ ناردانم
شد خال رخ تو ای نگارینشور دل و نور دیدگانم
ای عشق تو بر دلم خداوندمن بندهٔ عشق جاودانم
وصف تو شدست ماهرویااز وهم برون و از گمانم
پیش آی بتا و باده پیش آربنشان بر خویش یک زمانم
از دست تو گر چشم شرابیتا حشر چو خضر زنده مانم