گنج

شمارهٔ ۲۲۰

ای ساقی خیز و پر کن آن جامکافتاده دلم ز عشق در دام
تا جام کنم ز دیده خالیوز خون دو دیده پر کنم جام
ایام چو ما بسی فرو بردتا کی بندیم دل در ایام؟
خیزیم و رویم از پس یارگیریم دو زلف آن دلارام
باشیم مجاور خراباتچندان بخوریم بادهٔ خام
کز مستی و عاشقی ندانیمکاندر کفریم یا در اسلام!
گر دی گفتیم خاصگانیمامروز شدیم جملگی عام
امروز زمانه خوش گذاریمتا فردا چون بود سرانجام