گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در نعت رسول اکرم و مدح عارف زرگر

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ا۸۹ بیت
ای سنایی گر همی جویی ز لطف حق سناعقل را قربان کن اندر بارگاه مصطفا
هیچ مندیش از چنین عیاری ابرا بس بودعاقله عقل ترا ایمان و سنت خون بها
مصطفا اندر جهان آن گه کسی گوید که عقلآفتاب اندر فلک آن گه کسی گوید سها
طوقداران الاهی از زبان ذوق و شوقعل را در شرع او خوانند غمخوار و کیا
در شریعت ذوق دین‌یابی نه اندر عقل از آنکقشر عالم عقل دارد مغز روح انبیا
عقل تا با خود منی دارد، عقالش دان نه عقلچون منی زو دور گشت آن گه دوا خوانش نه دا
عقل تا کو هست او را شرع نپذیرد ز عزباز چون که گشت گردد شرع پیشش کهربا
در خدای آباد یابی امر و نهی دین و کفرو احمد مرسل خدای آباد را بس پادشا
چون نباشی خاک درگاه سرایی را که هستپاسبان بام روح‌القدس و دربان مرتضا
دی همه او بودی و امروز چون دوری ازوتا جوانمردی بود دی دوست امروز آشنا
«رحمة للعالمین» آمد طبیبت زو طلبچه ازین عاصی وز آن عاصی همی جویی شفا
کان شفا کز عقل و نفس و جسم و جان جویی شفاچون نه از دستور او باشد شفا گردد شقا
کان نجات و کان شفا کارباب سنت جسته‌اندبوعلی سینا ندارد در «نجات» و در «شفا»
ناشتا نزدیک او شو زان که خود نبود طبیبمفتی ذوق و دلیل نبض جز در ناشتا
مسجد حاجت روا جویی مجو اینجا که نیستراه سنت گیر و آن گه مسجد حاجت روا
گر دعاهای تهی‌دستان بر آن در بگذردباز گردد زاستان با آستین پر دعا
چنگ در فتراک او زن تا بحق یابی رهیسنگ بر قندیل خود زن تا ز خود گردی رها
کانکه رست از رسم و عادت گوید او را سنتشکای قفس بشکسته اینک شاخ طوبا مرحبا
این یکی گوید به فرمان «استجیبواللرسول»و آن دگر خواند ز ایمان «یفعل الله مایشا»
تا بدانجایت فرود آرد که باشد اندروناوک اندازانش قهر و خنجر آهنجان بلا
زهرهٔ مردان چو بر زنگار پاشی ناردانگردهٔ گردان چو بر شنگرف مالی لوبیا
حربهٔ بهرام را بشکسته لطفش قبضه‌گاهبربط ناهید را بشکسته قهرش گردنا
بارگاه او دو در دارد که مردان در روندیک در اندر کوفه یابی و دگر در کربلا
در حریم مصطفا بوبکروار اندر خرامتا سیه رویی جفا بینی و خوشخویی وفا
عشق را بینی علم بر کرده اندر کوی صدقعقل را بینی قلم بشکسته در صدر رضا
با وفاداران دین چندان بپر در راه اوتا نه بال خوف ماند با تو نه پر رجا
دور کن بوی ریا از خود که تا آزاده‌وارمسجد و میخانه را محرم شوی چون بوریا
تو چه دیدستی هنوز از طول و عرض ملک اوکنکه در سدره‌ست هم آن را نداند منتها
گر دو عالم را ببینی با ولایتهای اوهفت گلخن دیده باشی زانهمه هفت آسیا
صورت احمد ز آدم بد ولیک اندر صفتآدم از احمد پدید آمد چو ز آصف بر خیا
جوهرش چون ز اضطرار عقل و نفس اندر گذشتگفت و گوشش که «الرحمن علی العرش استوا»
خاک آدم ز آفتاب جود او زر گشت از آنکخاک آدم را چنان بود او که مس را کیمیا
باز چون خود ز آفتاب جود زرین رخ شده‌ستعارف زرگرش خواند: پرده‌دار کبریا
عارفی و زرگری گویی کزو آموختستخواجه و حامی و صدر و مهتر و استاد ما
عارف زرگر که در دنیا چو عقل و آفتابعارفست اندر احاطت زرگرست اندر عطا
ملک او ارباب دین را هم صلاح و هم سلاحکلکل او دور زمان را هم صباح و هم مسا
شکرها با بذل او چون پیش موسا جادویشعرها با فضل او چون نزد عیسا توتیا
بخشش خود را به شکر کس نیالاید که هستدر ره آزاد مردان شکر جزوی از جزا
اینهمه تابش ز روی و رای او نشگفت از آنکبدر گردد مه چو با خورشید سازد ملتقا
مقتدای عالم آمد مقتدی در دین اومن غلام مقتدی و خاکپای مقتدا
فضل یحیا صاعد آن قاضی که خود بیرون ز فضلصدهزاران فضل و یحیی بر مکست اندر سخا
قاضی مکرم که چون فوت صلات ایزدیهست در شرع کرم فوت صلاتش را قضا
روح او بر غیب واقف همچو لوح آسمانکاک او در شرع منصف همچو خط استوا
چون گران گردد رکابش روی بگشاید امیدچون سبک گردد عنانش پشت بنماید عنا
مرتع حلمش چرا خواران صورت را ربیعمنبع علمش جزاخواهان معنی را جزا
ای چو سودا کرده خصم سردرابی گرم گرموی چو طوبا داده شاخ خشک را بی‌نم نما
ای مرا ممدوح و مادح وی را پیرو مریدای مرا قاضی و مقضی وی مرا خصم و گوا
گرد تو گردم همی زیرا مرا هنگام سعیاز مروت وز صفا هم مروه‌ای و هم صفا
اندرین غربت مرا همچون عصای موسیئیدوستانم را عصا و دشمنم را اژدها
از تو بودم بستانهٔ خواجه عارف معرفتوز تو کردم در فرات نعمت او آشنا
بر تو خوانم شعر آن شعری شعار چرخ قدربا تو گویم شکر آن شکر شکار خوش لقا
پارسا خواندستم اندر شعر و من بر صدر اوهر که در فردوس باشد چون نباشد پارسا
چون نباشم پارسا چون عقل او را داده‌امچون فرو دستان ملک امسال باژو پار، سا
با حیا گفت او مرا و چشم من روشن بدوهر که روشن دیده تر شد بیشتر دارد حیا
چون عصای موسی و برهان عیسی گفت اوساحران را اژدها شد شاعران را متکا
خاصه اندر حق این خادم که هست از مکرمتدیگران را یک ولی نعمت مرا خود اولیا
هم ولی اکرام نعمت هم ولی کتب علومهم ولی دارو درمان هم ولی شکر و ثنا
هست کار من برو چونانکه وقتی پیش ازیندهخدایی گفت با غوری فضولی در نسا
کی فضولی کو خراجت غور گفتا: برگرفتشاه و پیغمبر زکوة از غور و احداث از بغا
دهخدا گفت ار نمکساری شود انبان کونگوزهای بی‌نمک پراند اهل روستا
غورک بی‌مغز را صفرا بشورید و بگفتکی مموه باژگونه یافه‌گوی هرزه لا
ریش تو داند که گوز بینمک مان در مزهکم نیابد آخر از تیز نمک سود شما
ده خدا در خشم شد با غور گفتا: هم‌کنونراست گردانم به یک باهو من این پشت دوتا
غورک بی‌شرم کان بشنید گفت: احسنت و زهخود چنین به هم طبیب و هم عوان هم ده خدا
هزل بودست این ولیکن بر مثال جد سزیدهمچنین بود آن ولی نعمت درین مدت مرا
همچنان کان پیر حلوایی همی گفتا به مروهست ما را هم دعا و هم عصید و هم عصا
گر ندادی پرورش جان و دماغم را به مرغمرغ‌وار اکنون گرفتستی دماغ و جان هوا
از شراب آب روحانی و حیوانی بشستروح نفسانیم را از نقش مالیخولیا
جان و دل را بود دارو لیکن از بهر جگرآنچه می‌باید نبود آن چیست کسنی و کما
یک دو هفته طبع از آن بگریخت کز سلوی و منچون ستوران باز در زد در پیاز و گندنا
ای ز راه خلق و خلق و لحن خوش داوود واردر دو جایم جلوه کرده در جهان چون اوریا
معنی دعوت بسی بنموده ما را در حضورای عفی‌الله دعوی دعوات در غیبت چرا
هر چه جویند از دعا ما را خود از تو رایجستابلهی باشد ز چون تو قبله دزدیدن دعا
خشمت ار چه بر نخواند بر دلم بعد از طمعهمچو دیوانی بری منک بربر صیصیا
آخر ارچه عقل ما گم شد ولی از روی حسسر ز بالش باز می‌دانیم و پای از لالکا
من همان گویم که آن مز من بدان پرسنده گفتکش بپرسید آنهمه عرق الرجال آخر کجا؟
گفت لاتسأل حبیبی کآن همه برکند و سوختسبلت عرق الرجالم علت عرق النسا
تنگ شد بر ما فضای عافیت بی‌هیچ جرموین چنین باشد «اذا جاء القضا ضاق الفضا»
مالشی بایست ما را زان که بربط را همیگوشمالی شرط باشد تا درآید در نوا
ای به ماهی جان ما را کرده چون ماهی شیموی ز شعری عقل ما را داده چون شعری سنا
ما جواب آن چنان شعر چنینی گفته بازشعر تو آواز داوود آن ما آن را صدا
از تو آن آید ز ما این زان که در شرط قمارپختگان را صرف بهتر خام دستان را دغا
تو فشاندی نور خود چون ماه و اندر جرم خویشمرده ریگش ماند آن گر بیش ازین دارد سها
کی شود صفرای تو ساکن ز خوان ما چو هستمطبخ ما را به جای زیر با تقصیر با
تا چو هدهد عاقلان را هم ز سر خیزد کلاهتا چو طوطی قانعان را هم ز تن روید قبا
همچو تصحیف قبا باد و چو مقلوب کلاهدشمنت اعنی هلاک و حاسدت اعنی فنا
آنت باد از راه دنیا کت کند عقل آرزوو آنت باد از روی حکمت کت کند دین اقتضا
عالم و آدم ز خلق و خلق تو آباد و خوشهمچو از مادر صبی و همچو از گلبن صبا
تو نهاده بر سر ما پای و ما گفته به تو«ای نهاده پای همت بر سر اوج سما»