قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در شکایت روزگار و بیوفایی مردم
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفازین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا
شد راستی خیانت و شد زیرکی سفهشد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
گشتهست باژگونه همه رسمهای خلقزین عالم نبهره و گردون بیوفا
هر عاقلی به زاویهای مانده ممتحنهر فاضلی به داهیه ای گشته مبتلا
آنکس که گوید از ره معنی کنون همیاندر میان خلق ممیز چو من کجا
دیوانه را همی نشناسد ز هوشیاربیگانه را همی بگزیند بر آشنا
با یکدگر کنند همی کبر هر گروهآگاه نه کز آن نتوان یافت کبریا
هرگز بسوی کبر نتابد عنان خویشهرک آیتی نخست بخواند «ز هل اتی»
با این همه که کبر نکوهیده عادتستآزاده را همی ز تواضع بود بلا
گر من نکوشمی به تواضع نبینمیاز هر خسی مذلت و از هر کسی عنا
با جاهلان اگرچه به صورت برابرمفرقی بود هرآینه آخر میان ما
آمد نصیب من ز همه مردمان دو چیزاز دوستان مذلت و از دشمنان جفا
قومی ره منازعت من گرفتهاندبیعقل و بیکفایت و بیفضل و بیدها
بر دشمنان همی نتوان بود موتمنبر دوستان همی نتوان کرد متکا
من جز به شخص نیستم آن قوم را نظیرشمشیر جز به رنگ نماند به گندنا
با من همه خصومت ایشان عجب ترستز آهنگ مورچه به سوی جنگ اژدها
گردد همی شکافته دلشان ز خشم منهمچون مه از اشارت انگشت مصطفا
چون گیرم از برای حکیمی قلم به دستگردد همه دعاوی آن طایفه هبا
ناچار بشکند همه ناموس جاوداندر موضعی که در کف موسا بود عصا
ایشان به نزد خلق نیابند رتبتیتا طبعشان بود ز همه دانشی خلا
زیرا که بی مطر نبود میغ را خطرچونان که بیگهر نبود تیغ را بها
زیشان نبود باک رهی را به ذرهایکز آبگینه ظلم نیاید بر آسیا
آنم که بردهام علم علم در جهانبر گوشهٔ ثریا از مرکز ثرا
با عقل من نباشد مریخ را توانبا فضل من نباشد خورشید را ذکا
شاهان همی کنند به فضل من افتخارحران همی کنند به نظم من اقتدا
با خاطرم منیرم و با رای صافیمکالبرق فی الدجی والشمس فیالضحی
عالیست همتم به همه وقت چون فلکصافیست نظم من به همه وقت چون هوا
بر همت منست سخاهای من دلیلبر نظم من بست سخنهای من گوا
هرگز ندیده و نشنید این کسی ز منکردار ناستوده و گفتار ناسزا
این فخر بس مرا که ندیدست هیچکسدر نثر من مذمت و در نظم من هجا
در پای ناکسان نپراکندهام گهراز دست مهتران نپذیرفتهام عطا
آنرا که او به صحبت من سر درآوردگویم ثنای نیک و شناسم به دل وفا
ار ذلتی پدید شود زو معاینهانگارمش صواب و نبینم ازو خطا
اهل سرخس می نشناسند حق منتا رحلتی نباشد ازین جایگه مرا
مقدار آفتاب ندانند مردمانتا نور او نگردد از آسمان جدا
آنگاه قدر او بشناسند با یقینکاید شب و پدید شود بر فلک سها
اندر حضر نباشد آزاده را خطروندر حجر نباشد یاقوت را بها
شد گفتهٔ سنایی چون کعبه نزد خلقزین بیشتر فصول که باید ز ابتدا
تا کلک او به گاه فصاحت روان بودبازار او به نزد بزرگان بود روا
آن گه به کام او نفسی بر نیاورنددر دوستی کجا بود این قاعده روا
آزار او کشند به عمدا به خویشتنزانسان که که کشد به سوی خویش کهربا
در فضل او کنند به هر موضعی حسدبر نقص او دهند ز هر جانبی رضا
عاقل که این شنید بداند حقیقتیکاین حرف دشمنان و حسودان بینوا
چون جوهر سخا شد نزدیک اهل بخلچون عنصری ز ظلمت در جنب صد ضیا
تا ناصحان او نسگالند جز نفاقتا دشمنان او ننمایند خود صفا
ور اوفتد ورا بهمه عمر حاجتیبیحجتی کنند همه صحبتش رها
مرد آن بود که دوستی او بود بجایلوبست الجبال و انشقت السما