گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - در پاسخ قصیدهٔ عارف زرگر

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ا۴۶ بیت
تا ز سر شادی برون ننهند مردان صفادست نتوانند زد در بارگاه مصطفا
خرمی چون باشد اندر کوی دین کز بهر حقخون روان گشتست از حلق حسین در کربلا
از برای یک بلی کاندر ازل گفته‌ست جانتا ابد اندر دهد مرد بلی تن در بلا
خاک را با غم سرشت اول قضا اندر قدرغم کند ناچار خاکی را بنسبت اقتضا
اهل معنی می‌گدازند از پی اعلام رازهره نی کس را که گوید از ازل یک ماجرا
نیم روز اندر بهشت آدم عدیل ملک بودهفتصد سال از جگر خون راند بر سنگ و گیا
لحظه‌ای گمشد ز خدمت هدهد اندر مملکتدر کفارت ملکتی بایست چون ملک سبا
بیست سال اندر جهان بی‌کفش باید گشت از آنکپای روح‌الله ازین بر دوخت نعلین هوا
دانهٔ در، در بن دریای الا الله درستلاالهی غور باید تا برآرد بی‌ریا
از کن اول برآرد شعبده استاد فکروز پی آخر درآرد تیر مه باد صبا
دیده گوید تا چه می‌جوید برون از لوح روحنفس گوید تا چه می‌خواند برون دل ذکا
آنچه بیرونست از هندوستان هم کرگدنو آنچه افزونست از ده هفتخوان هم اژدها
روح داند گشت گرد حلقهٔ هفت آسمانذهن داند خواند نقش نفخ جان چون انبیا
گر کوه دجله آن گردد که دارد مردواردر درون مجنون محرم وز برون فرهاد را
کار هر موری نباشد با سلیمان گفتگویار هر سگ‌بان نباشد رازدار پادشا
بابل نفس‌ست بازار نکورویان چینحاصل روحست گفتار عزیزان ختا
تا ز اول برنخیزد از ره ابجد مسیحشرح مسح سر نداند خواند بر لوح صبا
دور باید بود از انکار بر درگاه عشقکانچه اینجا درد باشد هست دیگر جا دوا
آن نمی‌بینند کز انکارشان پوشیده ماندبا جمال یوسف چاهی ترنج از دست و پا
نقل موجودات در یک حرف نتوان برد سهلگر بود در نیم خرما چشم باز و دل گوا
برخلاف امر یزدان در دل خود ره ندادچشم زخمی در حیات خویش یحیا از حیا
باز این خودکامگی بین کز برای اعتباربا چنین پیغمبری چون گفته باشد برملا
ظاهر ابر جسم آدم خواند کز گندم مخورنعرها از حکم سابق کالصلا اصحابنا
آن سیه کاری که رستم کرد با دیو سپیدخطبهٔ دیوان دیگر بود و نقش کیمیا
تا برون ناری جگر از سینهٔ دیو سپیدچشم کورانه نبینی روشنی زان توتیا
مهره اندر حقهٔ استاد آن بیند بعدلکز کمند حلقهٔ نظارگان گردد رها
یا تمنای سبک دستی توان کردن به عقلیا برون از حلقهٔ نظاره چون طفلان دوتا
غوطه خورده در بن دریا دو تن در یک زماناین در اشکار نهنگ افتاده و آن اندر ضیا
خیرگی بار آرد آن را کز برای علم خویشدیده بر خورشید تابان افگند بی‌مقتدا
آب چاهی باید اندر پیش کز یک قطره‌اشجان چندین جانور حاصل شود در یک ندا
وانگهی چون بیند اندر آبدان خورشید رادل درو بندد به درد و جان ازو گردد جدا
ارزد اندر شب ز بهر شاهدی شمعی به جانیوسفی شاید زلیخا را به صد گوهر بها
بس نباشد قیمت گوهر به رونقهای درددر نیابد بخشش بوبکر حق اصطفا
از سپیدی اویس و از سیاهی بلالمصطفا داند خبر دادن، ز وحی پادشا
سوز باید در بهای پیرهن تا با مشامبوی دلبر یابد آن لبریز دامن در بکا
آتش نفس ار نمیرد آب طوفان در رسدباد کبر ار کم نگردد خاک بر فرق کیا
مرگ در خاک آرد آری مرد را لیکن ازوچون برآید با خود آرد ساخته برگ بقا
در نوای گردش گردون فروشد سیمجورلاجرم تا در کنار افتاد روزی بینوا
اینهمه در زیر سنگ آخر برآید روزگاروینهمه بر بام زنگ آخر برآید این صدا
تا برون آیند از این تنگ آشیان یکبارگیتا فرو آیند ازین بام گران چون آسیا
چون پدید آمد ملال آدم از حور و قصورجفت او حوا نکوتر قصر او دارالفنا
هر چه در دین پیشم آید گرچه نه سجده صوابهر چه نز حق پیشم افتد گرچه طاعت آن خطا
عمر در کار غم دین کرد خواهم تا مگرچون نمانم بنده‌ای گوید، سنایی شد فنا
آشنا شو چون سنایی در مثال راه عشقتا شوی نزد بزرگان رازدار و آشنا
تنگ شد بر ما فضای عافیت بی‌هیچ جرماین چنین باشد «اذا جاء القضا ضاق الفضا»
این جواب آن سخن گفتم که گفته اوستاد«ای نهاده پای همت بر سر اوج سما»