گنج

شمارهٔ ۳ - رفتن حضرت اباعبدالله الحسین به دیدن امام حسن(ع)

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)۳۵ بیت
روایت است که یک روز نور چشم نبیحسین سلاله نسل محمد عربی
برای دیدن فخر انام و شاه زمنچراغ دیده آن عبا امام حسن
علم نمود قد خود چو شاخه شمشادچو سرو سوی سرای حسن به راه افتاد
رسید چون بدر حجره برادر خویششنید صوت دلارای ماه انور خویش
که کرده ملک و ملک را ز لحن خود حیرانحسن ز صوت حسن در تلاوت قرآن
نوای روح فزای همان رفیع جنابنموده آب روان را به جای خود در خواب
ستاده تافته پرها به هم تمام طیوربرون نموده سر از غرفه‌های جنت حور
به داد خسرو لب تشنه تکیه بر دیوارز دیده کرد روان گریه همچو ابر بهار
شد چو موسی عمران ز پای وی تا فرقبه مثل وادی سینا به آب حیرت غرق
حسن ز غنچه شاداب در شکر ریزیحسین ز دیده غمناک در گهر ریزی
حسن فشانده در از بحر سینه مواجحسین مستمع صوت عشق در معراج
یکی ز جمله خدام مجتبی ز ودادگذار وی ببر شاه تشنه لب افتاد
خبر به نزد حسن برد کی رفیع جنابحسین برادر گریان خویش را دریاب
که مدتی ست به بیرون حجره گریانستبه قرص ماه رخ خود ستاره افشانست
حسن ز حجره به سوی حسین شتاب نمودتفحص الم قلب آن جناب نمود
سئوال کرد که ای از محن شرشته گلتچه محنتست برادر که کرده رو به دلت
جواب داد که ای شمع جمع انجمنمشه ممالک اندوه ابتلا حسنم
از آن زمان که رسید از لب درافشانتبه گوش من ز در حجره صوت قرآنت
بلند گشت ز جانم فغان غم فرسودکه از چه عاقبت این لب شود ز زهر کبود
چگونه این رخ رنگین ز لاله حمراشود به رنگ ز مرد ز کینه اعدا
چرا زحدت سم ریزد از گلو ببرتبه طشت یکصدوهفتاد پاره جگرت
از این سخن حسن از دل فغان و ناله کشیدبه گفت کای لب عطشان به نزد آب شهید
بلای من چوبلاهای غم فروز تو نیستز ابتلای جهان روز کس چو رو زتو نیست
به کربلا پی قتل تو سی هزار نفرکشند سنگ و نی و چوب و ناوک خنجر
به سوی عرش رسانند آه جان کاهتکشند سنگ‌دلان قربه الی اللهت
هر آنچه یاد نمائی تو از خدا و رسولکسی نمی‌کند آن روز حجت تو قبول
کسی به حالت بی‌یاریت نظر نکندگلوی خشک تو ز آب فرات تر نکند
بنای عمر ترا رخنه افکند به اساسغم عروسی قاسم شهادت عباس
ترا به کرببلا می‌نماید از جان سیرفراق اکبر و اندوه اصغر بی‌شیر
تو زیر خاک به عزت کنی نهان تن منتن تو بر سر خاک اوفتد بدون کفن
اگر به پرده نهان است عزت منزارسر برهنه رود خواهر تو در بازار
مرا به دامن تو وقت مرگ باشد سرشود نهان سر تو در تنور خاکستر
ز سوز زهر گر افتد به طشت من ببرمز بی‌کسی صد و هفتاد پاره جگرم
زند یزید لعین پیش چشم زینب تومیان طشت طلا چوب ظلم بر لب تو
بپوش (صامت) از این شرح جانگداز نظرکه نیست مستمعان را توان و تاب دگر