گنج

شمارهٔ ۴ - سئوال اعرابی از اسخیای مدینه

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)۴۱ بیت
روایت است که اندر مدینه اطهررسید یک عربی از پی سئوال از بر
سئوال کرد که با بخشش و حمایت کیستکریمتر ز کریمان در این ولایت کیست
یکی ز شیعه مولای دین علی ولیبه گفت رو بر سبط نبی حسین علی
روان به جانب مسجد آن جوان عرببه نزد خامس آل عبا ز صدق ادب
سلام کرد به آن مقتدای اهل یقینپس از سلام بگفت ای سلاله یاسین
تویی که هست جهان را سوی تو چشم امیدکسی نرفته ز درگاه جود تو نومید
ز ماسوا به سوای تو اعتمادی نیستبه غیر کف جوادت دگر جوادی نیست
ز تیغ بابت تو بر جا نماند در آفاقاثر ز حشمت فجار و صولت فساق
هدایت تو و اجداد تو به ملک جهاننمی نهاد اگر پای راستی به میان
پی پرستش حق کسی نمی‌نمود اقدامتمام را به شرار جحیم بود مقام
عزیز فاطمه سلطان کشور اعجازسئوال کرد ز قنبر پس از فراغ نماز
که مانده است ز مال حجاز هر چه بجابه این جوان عرب ده که او بود اولی
بگفت ای کف جود تو معطی درهمبود چهارهزار اشرافی نه بیش و نه کم
به همره عرب آن شهریار فرزانهروانه گشت ز مسجد به جانب خانه
همان چهار هزار اشرفی که بر جا بودتمام برد عطا کرد آن عزیز ودود
ز شرم بخشش کم کرد مظهر بی‌چوندو دست فیض رسان را ز پشت در بیرون
بدان جوان عرب داد و معذرت طلبیدزبان عذر گشود و بگفت شاه شهید
که ای عرب اگر از مال و مکنت دنیاچنانکه در کف ما بود مانده بود بجا
سحاب بخشش ما می‌شدی نثار افشاندگر ز فاقه نماندی بروی دهر نشان
ولی حوادث دوران بما شده است دلیرچنین که یافته وضع سخای ما تغییر
گرفت مرد عرب آن زر از شه احرارز دیده اشک فشان شد به مثل ابر بهار
سرور سینه فخر امم ز مرد عربسوال کرد که این گریه تو چیست سبب
گمانم آنکه به نزد تو این عطیه کم استز بخشش کم ما خاطرت قرین غمست
به گریه گفت که شاها به خاطرم غم نیستفدای جودو سخایت عطای تو کم نیست
سرشک ریزم از آن روز به دیده نمناککه بود دست تو فیاض در حیات و ممات
کنون دهید دمی گوش از طریق وفاز جود و بخش آن شه به دشت کرببلا
دمی که با تن بی‌سر نموده بود مکانبه خاک قتلگه آن نور چشم عالمیان
لباس برده به تاراج کوفیان ز تنشچو جان کشیده به بر خاک جسم بی‌کفنش
ز سیر دار فنا بسته چشم حق بینشرسید به جدل دور از خدا به بالینش
نخست کرد طمع بر لباس پیکر اوچو دید کامده عریان ز پای تا سر او
نهال آرزویش خواست بی‌ثمر گردداراده کرد که از قتلگاه برگردد
دوباره گشت بدان بی‌حیای شوم شریرسخاوت پسر بوتراب دامن گیر
زبان حال شه تشنه شد قرین مقالاشاره کرد که ای کافر سیه اقبال
مگو ز غارت این تن تهی بود مشتمبیا بیا که بود خاتمی در انگشتم
به دستیاری انگشت آن محیط کرمبه چشم کور وی از دور برق زد خاتم
ولیک خاطر به جدّل زیاد شد رنجهکه دست شاه به خون خشک بود با پنجه
نشد میسر آن اهرمن به آسانیکه از کفش برد آن خاتم سلیمانی
نداشت حرمت جدش رسول را منظورببرد دست برده به جانب ساطور
به قلب حضرت خیرالنسا شر را فروختبرای خاطر انگشتری جان را سوخت
فکند زلزله اندر بنای عرش مجیدبرای خاتمی انگشت آن جناب برید
بس است (صامت) ازین بیشتر شتاب مکنازین چکامه دل دوستان کباب مکن