گنج

شمارهٔ ۲ - (سئوال سلمان از بندار یهودی)

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)۴۲ بیت
روایت است که روزی نشسته بد سلمانبه نزد احمد مرسل خلاصه امکان
شنید و دید که نزد خدای لم یزلیگشوده دست دعا کی خدا به حق علی
مرا خلاص ز خوف خطای امت کتمام را به قیامت قرین رحمت کن
نمود حضرت سلیمان بر پیمبر عرضکه ای اطاعت تو بر تمام عالم فرض
اگرچه معترفم بر علی و منزلتشبه من زیاده کن از بهر فخر منقبتش
شفیع روز جزا در جواب وی فرمودبرو به مقبره مردگان قوم یهود
صدا بر آر پی امتحان که ای بندارچو سر ز قبر برآرد نمای استفسار
که سوی دار بقا زد چو وقت رحلت گامیهود مرد و یا داشت ملت اسلام
دگر بپرس که اکنون کجاست منزل اومعذب است و یا راحتست حاصل او
چو رفت حضرت سلمان بسوی آن مدفنبلند کرد به نام یهود صوت حسن
برون نمود یهودی سری ز دامن خاکپی اجابت سلمان و سید لولاک
به آن طرق که فرموده بد رسول اممنمود مسئله سلمان زوی نه بیش و نه کم
جواب داد که رخت از جهان برون بردمیهود و عاصی و مردود و روسیه مردم
ولی به دار فنایم دمی که بود قراربه سینه بود مرا مهر حیدر کرار
گرفته بود ولایش چو سکه نقش بدلچنانکه بی رخ او بود زندگی مشکل
ولی ز سستی اقبال و بخت نافرجامدر این جهان نرسیدم به دولت اسلام
در آن زمان که از این عاریت سرا رفتمسوی جحیم بر خیل اشقیاء رفتم
چو در شراره نار جهنم جا شدهزار گونه عذابم ز پی مهیا شد
که ناگهان ز عطایای کردگار غفورفکند بر سر من سایه قبه از نور
به طول و عرض ز راه خیال واسع‌ترگذشته وسیع فزایش ز حد و مد بصر
دگر ز نار جهنم بجا نماند اثرینه عقربی و نه ماری نه شعله نه شرری
چو پای بست ولای ابوتراب شدمبه دوزخ ابدی ایمن و از عذاب شدم
رجوع کرد چو سلمان به نزد ختم رسلبه گفت حالت وی نزد مقتدای سبل
رسول گفت که توصیف این محبت کنبه نزد هر که رسیدی ز من روایت کن
بگو محب علی هر کسی که خواهد بوداگر مجوس و نصاری و ملحد است و یهود
به روز حشر شود گر جهنمش مسکنخدا از آتش سوزان نمایدش ایمن
کسی که کرده ولایش حمایت کفارببین چه دید حسینش ز فرقه اشرار
در آن زمان که مهیای جان نثاری شدبه سوی خیمه روان به افغان و زاری شد
طلب نمود به بر زینب پریشان راگشودش از پی تسکین لب دُرافشان را
به گریه گفت که ای خواهر ستمدیدهبدار گوش که وقت فراق گردیده
مباد آنکه زنی بعد من تو لطمه برومکش ز سینه خروش و مکن پریشان مو
مگر دمی که ببینی تنم به آه و نواشده است بی‌سر و غلطان به خاک کرببلا
مرخصی که در آن لحظه‌ای پرشانحالکنی ز سینه فغان چون کبوتر بی‌بال
ز بعد من متفرق شود چو طفلانمنمای جمع تو آن کودکان نالانم
زارض ماریه چون سوی شام یار کنندچو کودکان مرآ بر شتر سوار کنند
چو ساربان دل اطفال من کباب کمندبرای راندن جمازها شتاب کند
بگو رعایت این کودکان نورس کنترحمی به یتیمان زار و بی کس کن
ز تشنگی ز تو گیرند گر بهانه آبز آب دیده خود ساز جمله را سیراب
اگر پدر طلبند از تو ای حزینه زارحواله کن پدریشان به عباد بیمار
هوای دیدن اکبر زند چو بر سرشانبود به دهر همه مومنین براردرشان
بس است این که یتیم‌اند و بی‌کس و دلتنگدگر منه که زند کس به فراق ایشان سنگ
بکش عنان سخن (صامت) از وصیت شاهکه او فتاده ز آهت شرر به خرمن ماه