گنج

شمارهٔ ۹ - و برای او همچنین

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن (رمل مثمن سالم)۴۹ بیت
کوفیان! آخر منِ لب‌تشنه، مهمانِ شمایمشهریارِ مُلکِ یثرب، تشنه‌کامِ کربلایم
(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)
زینتِ آغوشِ حیدر، زیبِ دامانِ بتولمجانشینِ مجتبیٰ و خامسِ آلِ عبایم
(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)
آن حسینم کز شرف، جبریل شد گهواره‌جنبانبُرد رویِ بالِ خود، قُنداقه‌ام تا عرشِ یزدان
از ثریا تا ثریٰ، ای کوفیان! در مُلکِ امکانآدم و جن و بشر را رهنمایم، مقتدایم
(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)
سایهٔ لطفِ الهی، مظهرِ ذاتِ غفورمرحمتِ یزدان، شهِ امکان، قسیمِ نار و نورم
حاکمِ روزِ قیامت، شافعِ یوم‌النشورمماه مکه، زیبِ زمزم، زینتِ خیف و منایم
(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)
نیست در رویِ زمین، فرزندِ پیغمبر به جز منماسِوا را نیست شاه و سید و سرور به جز من
خلقِ عالم را نباشد هادی و رهبر به جز منشحنهٔ دین، شهریارِ جمله‌ی ارض و سمایم
(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)
خلقِ عالم را نباشد هادی و رهبر به جز منشحنهٔ دین، شهریارِ جمله‌ی ارض و سمایم
(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)
نیست در رویِ زمین، فرزندِ پیغمبر به جز منشحنهٔ دین، شهریارِ جمله‌ی ارض و سمایم
(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)
بهرِ مهمانی طلب کردند، در این سرزمینمپس کمر بستند، از نامهربانی بهرِ کینم
با چه تقصیر ای سپه! اندر لبِ ماءِ مَعینمبی‌مُعین و تشنه‌لب، خواهید کردن سرجدایم؟
(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)
قامتم را چون کمان کردید، از داغِ برادرقاسمِ دامادِ من، در لُجّه‌ٔ خون شد شناور
آتش افکندید بر جان و تنم از مرگِ اکبربس بُوَد داغِ علی‌ِاصغرِ نیکولقایم
(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)
یا دهیدم راه، تا سویِ فرنگستان کنم رویا کفِ آبی به اطفالم دهید ای قومِ بدخو!
یا به جنگم یک‌به‌یک آیید، ای قومِ جفاجو!یک تنِ تنها، غریب و بی‌کَس و بی‌آشنایم
(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)
روز و شب «صامت» به عالم، بلبل و مرغ عزا شدبلبلِ دستان‌سرایِ کشتگانِ کربلا شد
این عزا عینِ سُرور و این فنا، عینِ بقا شدمن در این گلشن، نوید از جانبِ بادِ صبایم
(من عزیزِ مصطفایم، نورِ چشمِ مرتضایم)(زادهٔ خیرالنسایم، کشتهٔ راهِ خدایم)
زینت آغوش حیدر زیب دامان بتولمجانشین مجتبی و خامس آل عبایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایمزاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
آن حسینم کز شرف جبریل شد گهواره جنبانبرد روی بال خود قنداقه‌ام تا عرش یزدان
از ثریا تاثری ای کوفیان در ملک امکانآدم و جن و بشر را رهنمایم مقتدایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایمزاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
سایه لطف الهی مظهر ذات غفورمرحمت یزدان، شه امکان قسیم نار و تورم
حاکم روز قیامت شافع یوم النشورمماه مکه زیب زمزم زینت خیف و منایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایمزاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
بهر مهمانی طلب کردند در این سرزمینمپس کمر بستند از نامهربانی بهر کینم
با چه تقصیر ای سپه اندر لب ماء معینمبی‌معین و تشنه‌لب خواهید کردن سر جدایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایمزاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
قامتم را چون کمان کردید از داغ برادرقاسم داماد من در لج خون شد شناور
آتش افکندید بر جان و تنم از مرگ اکبربس بود داغ علی اصغر نیکو لقایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایمزاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
یا دهیدم راه تا سوی فرنگستان کنم رویا کف آبی به اطفالم دهید ای قوم بدخو
یا بجنگم یک به یک آئیدای قوم جفا جویک تن تنها غریب و بی‌کس و بی‌آشنایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایمزاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
روز و شب (صامت) به عالم بلبلباغ عزا شدبلبل دستان سرای کشتگان کربلا شد
این عزا عین سرور و این فنا عین بقا شدمن در این گلشن نوید از جانب باد صبایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایمزاده خیرالنسایم کشته راه خدایم