گنج

شمارهٔ ۱۰ - زبان حال صغریٰ خاتون

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)۲۱ بیت
رفتی ای جانِ پدر، سویِ سفر از بَرِ صغریٰسوختی از شررِ دوریِ خود، پیکرِ صغریٰ
دارم امید به هر جا رَوی، ای بابِ گرامی!که خدا کم نکند سایهٔ تو از سرِ صغریٰ
(مرو ای یاورِ صغریٰ، به سفر از بَرِ صغریٰ)(مشِکن از اَلَمِ خود، دلِ غم‌پرورِ صغریٰ)
دلم از دوریِ رویِ تو دگر تاب نداردطاقتِ هجرِ تو ای ماهِ جهان‌تاب ندارد
چشمم از گریه شده خشک و دگر آب نداردعوضِ اشک ببین، دیدهٔ از خون‌ تَرِ صغریٰ
(مرو ای یاورِ صغریٰ، به سفر از بَرِ صغریٰ)(مشِکن از اَلَمِ خود، دلِ غم‌پرورِ صغریٰ)
گوئیا مرحمتی با منِ بیمار نداریمنِ تب‌دارِ حزین را، به وطن از چه گذاری؟
بِبَرم سویِ سفر، همره خود از ره یاریکه به همراهی‌ات آیم، به پیِ نصرت و یاری
(مرو ای یاورِ صغریٰ، به سفر از بَرِ صغریٰ)(مشکن از اَلَمِ خود، دلِ غم‌پرورِ صغریٰ)
ترسم ای شاهِ حجازی! که کنند اهلِ نفاقتغرقه در خونِ جگر، سوخته در مُلکِ عراقت
دستم از دامنِ خود دور مفرما که فراقتزند از سنگ‌دلی سنگ، به بال و پرِ صغریٰ
(مرو ای یاورِ صغریٰ، به سفر از بَرِ صغریٰ)(مشِکن از اَلَمِ خود، دلِ غم‌پرورِ صغریٰ)
آسمان ساخت برون، دامنِ لطفِ تو ز دستمسنگ بر شیشهٔ دل کرد رها، بهرِ شکستم
با چه تقصیر ندانم، به چنین روز نشستم؟ای جمالت به شبِ تار، مَه انورِ صغریٰ
(مرو ای یاورِ صغریٰ، به سفر از بَرِ صغریٰ)(مشِکن از اَلَمِ خود، دلِ غم‌پرورِ صغریٰ)
خوش به احوالِ عمویم که بُوَد همره راهتباد روشن همه جا، دیدهٔ اکبر ز نگاهت
حق نگهدارِ تو و یاور و انصار و سپاهتای پدر! جانِ تو و جانِ علی‌اصغرِ صغریٰ
(مرو ای یاورِ صغریٰ، به سفر از بَرِ صغریٰ)(مشِکن از اَلَمِ خود، دلِ غم‌پرورِ صغریٰ)
می‌نهی در وطن اکنون، که مرا یِکه و تنهاشو به محشر ز وفا، شافعِ «صامت» برِ یکتا
تا که آزادیِ کونَین کُند از تو تمنارویِ امید نهاده است به خاکِ درِ صغریٰ
(مرو ای یاورِ صغریٰ، به سفر از بَرِ صغریٰ)(مشِکن از اَلَمِ خود، دلِ غم‌پرورِ صغریٰ)