گنج

شمارهٔ ۱۱ - و برای او

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)۵۴ بیت
ای نامِ تو زینتِ زبان‌ها احوالِ تو زیبِ داستان‌ها
پروردهٔ مهدِ دوشِ احمد پیغمبرِ آخر‌زمان‌ها
بنمود خدا تو را به جنّتدر مرتبه، سیدِ جوان‌ها
برپا شده منبرِ عزایتاز روزِ ازل در آسمان‌ها
در معرضِ ابتلایِ کونَینشد کارِ تو فوقِ امتحان‌ها
از سطحِ زمین به عرشِ اعظم پیوسته ز ماتمت فغان‌ها
جان در ره حق فدا نمودیتا شد به فداییِ تو، جان‌ها
گریان به تو وحشیانِ صحراتا حشر، چه مرغِ آشیان‌ها
دارند جهان ز سینهٔ تنگبر ناوکِ ماتمت نشان‌ها
سیلابِ غمِ تو گشت تا حشرویران‌کُنِ جمله خانمان‌ها
ای بی‌کَس و آشنا حسینملب‌تشنه و سرجدا حسینم
هر عهد که با خدا نمودییک‌یک به همه وفا نمودی
امیدِ خود از وطن بریدیجا در صفِ نینوا نمودی
یاران و برادرانِ خود رادر راهِ خدا فدا نمودی
بیگانه شدی ز اهلِ عالمخود را به حق آشنا نمودی
عباس، برادرِ جوان رابی‌دست به کربلا نمودی
چون قاسم و اکبری، تو قامتدر ماتم‌شان دو‌تا نمودی
فرزندِ صغیرِ خود نشانهبر ناوکِ ابتلا نمودی
مظلوم و غریب، آخر از زین اندر سرِ خاک جا نمودی
آن دِین که داشتی به گردن از گردنِ خود ادا نمودی
ای بی‌کس و آشنا حسینملب‌تشنه و سرجدا حسینم
چون رفت سرِ تو بر سرِ نی با نغمهٔ چنگ و نالهٔ نی
در ماتمِ تو به طبلِ سینهزد زینبِ خون‌جگر پیاپی
در طورِ سنان، خدای را خلقدیدند عیان ز مظهرِ وی
بر نیزه سرِ تو رفت و کردیمعراجِ خدای را به سر، طی
اطفالِ یتیمِ تو، سرت راافتاده به آه و ناله از پی
ای زینتِ گوشوارهٔ عرشدر حقِ تو داشت این گمان، کی؟
کز کرب‌وبلا، بهارِ عمرتچون شد ز جفایِ اشقیا، دِی
گردد بدنت به خاک، یکسانزیرِ سُمِ توسنِ سبک‌پی
سازد سَرِ انوَرِ تو منزلدر خاکِ تنور و مجلسِ مِی
اکنون که به چاره دسترس نیست گویم ز غم و فغان کنم هِی
ای بی‌کس و آشنا حسینملب‌تشنه و سرجدا حسینم
روزی که سرت ز تن بریدند اهلِ حَرَمت فغان کشیدند
در خیمه‌گهت برایِ غارتبا هلهله کوفیان دویدند
یک طایفه همچو گرگِ خون‌خواراندر سَرِ عابدین دویدند
فوجی ز برایِ گوشواره گوشِ سه زن از ستم دریدند
چون صید به زیرِ دستِ صیاد اطفالِ ستم‌کَشَت رمیدند
هر گوشه ز ترسِ سیلیِ شمراندر بُنِ خارها خزیدند
روزی که ندیده هیچ کافردر مارِیه، عترتِ تو دیدند
هر طعنه کزو نبود بدتردر کوفه ز کوفیان شنیدند
چون جغدِ غریبِ بی‌پر و بال در کنجِ خرابه آرمیدند
ای سبطِ نبی! بنی‌امیهآخر به مرادِ دل رسیدند
ای بی‌کس و آشنا حسینم لب‌تشنه و سرجدا حسینم
ای سکهٔ ابتلا به نامتاز کوفه بَتَر، بلایِ شامت!
در کوفه اگر به کنجِ مطبخخولی ننمود احترامت
در شام پیِ تلافی آخردادند به طشتِ زر، مقامت
خاکستر و سنگِ مردمِ شامکردند نثارِ سَر، ز بامت
بر نی چو مَه دو‌هفته کردندانگشت‌نمایِ خاص و عامت
در بزمِ شراب، آسمان کردزهرِ غم و ابتلا به جامت
فرزندِ حرام‌زادهٔ هندپوشید نظر ز احتشامت
شد مست و به چوبِ خیزران کردآزرده لبانِ لعل‌فامت
شد روز به پیشِ چشمِ زینبچون شام، ز رنجِ صبح و شامت
تا روزِ جزا، دل‌شکسته«صامت» شده نوحه‌گر مُدامت
ای بی‌کس و آشنا حسینم لب‌تشنه و سرجدا حسینم