گنج

شمارهٔ ۸ - و برای او همچنین

۲۰ بیت
ای خسروِ بی‌سر، ای بابِ گرامم!بردند ز کویت، آخر سویِ شامم
در شامِ غریبان، دادند مقاممتلخ است از این جور، از بهرِ تو کامم
صیادِ قضا بود، عمری به کمینمتا خود به کدامین، درگاه نشینم
اکنون به یتیمی، افکند اسیرمکس نیست رساند، پیشِ تو پیامم
بردار سرِ خویش، از بهرِ نظارهدوران به سکینه، بسته رهِ چاره
ریزد ز دو چشمم، اشکِ چو ستارهکردند سفر را، از جور حرامم
دوران ز غمت خاک، آخر به سرم کرداز سنگِ عداوت، بی‌بال و پرم کرد
در وادیِ غربت، خوش دربه‌درم کرددر گوشهٔ محنت، جا داد مدامم
بستی ز چه رو چشم، از دخترِ زارت؟ای جان و تنِ من، بادا به نثارت!
کردند مرا دور، از قربِ جوارتدر کُنجِ خرابه، دادند مقامم
بگرفته ز بس شمر، بر من ز ستم تنگشیون شده کارم، چون مرغِ شباهنگ
لرزد دلِ دشمن، سوزد جگرِ سنگاز نالهٔ صبحم، از گریهٔ شامم
بر آه و فغانم، یک تن ندهد گوشاز جورِ سنان دل، در سینه زند جوش
سیلی زندم شمر، بنموده فراموشکز آلِ رسولم، وز نسلِ امامم
در قیدِ یتیمی، هر کس که اسیر استاندر نظرِ خلق، پیوسته حقیر است
با پیکِ اجل گو: زود آی که دیر است!شد زندگیِ دهر، ای باب! حرامم
اکنون که نمودند، این قوم ز کینهرأست به سرِ نی، ای مِهرِ مدینه!
کن گوشهٔ چشمی، گاهی به سکینهای بدرِ منیرم، ای ماهِ تمامم!
ای گوهرِ یکتا، از دُرجِ کرامت!ای اخترِ تابان، در برجِ امامت!
ای دادرسِ خلق، در روزِ قیامت!شو یاورِ «صامت»، از هولِ قیامت