شمارهٔ ۴ - و برای او همچنین
ای صبا! برگو به خاتونِ جنان اندر جنان، با غم و آه و فغانکِی به جنت، سَروَر و سَرخیلِ خیراتِ حِسان! از جفایِ آسمان:
شاهِ دین بییاور است، بیپناه و لشکر استنورِ عینت با گلویِ تشنه زیرِ خنجر است
شاهِ دین بییاور است...
قد و بالایِ جوانانِ بنیهاشم تمام، از جفایِ اهلِ شامشد به دشتِ کربلایِ پُربلا در خون تپان، از جفایِ آسمان
شاهِ دین بییاور است، بیپناه و لشکر استنورِ عینت با گلویِ تشنه زیرِ خنجر است
شاهِ دین بییاور است...
آنکه بهرِ شستوشو آورد آبِ سلسبیل، از برایش جبرئیلعاقبت از بهرِ آبی، شُست دستِ خود ز جان، از جفایِ آسمان
شاهِ دین بییاور است، بیمعین و لشکر استنورِ عینت با گلویِ تشنه زیرِ خنجر است
شاهِ دین بییاور است...
ابنِسعدِ نامسلمان در هوایِ مُلکِ ری، دفترِ دین کرده طیبهرِ قتلِ عترتِ پیغمبرِ آخرزمان، از جفایِ آسمان
شاهِ دین بییاور است، بیمعین و لشکر استنورِ عینت با گلویِ تشنه زیرِ خنجر است
شاهِ دین بییاور است...
تشنهٔ خونِ حسین، با دستِ خنجر آمده، شمرِ کافر آمدهکرده جا بر سینهٔ شاهنشهِ کون و مکان، از جفایِ آسمان
شاهِ دین بییاور است، بیمعین و لشکر استنورِ عینت با گلویِ تشنه زیرِ خنجر است
شاهِ دین بییاور است...
دخترت ای اخترِ تابندهٔ بُرجِ رسول! زینبِ تو یا بتول!میبَرد از بیکسی بر کوفی و شامی امان، از جفایِ آسمان
شاهِ دین بییاور است، بیمعین و لشکر استنورِ عینت با گلویِ تشنه زیرِ خنجر است
شاهِ دین بییاور است...
در لبِ شطِ فرات از شمرِ شومِ بیادب، سِبطِ سلطانِ عربمینماید خواهشِ یک قطرهی آبِ روان، از جفایِ آسمان
شاهِ دین بییاور است، بیمعین و لشکر استنورِ عینت با گلویِ تشنه زیرِ خنجر است
شاهِ دین بییاور است...
پیکرِ پروردهٔ آغوش و دوشِ مصطفی، در زمینِ کربلاشد سَرِ مِهرافسرِ وی زینتِ نوکِ سنان، از جفایِ آسمان
شاهِ دین بییاور است، بیمعین و لشکر استنورِ عینت با گلویِ تشنه زیرِ خنجر است
شاهِ دین بییاور است...
روز و شب «صامت» برایِ نورِ عینت در نواست در خیالِ کربلاست
زد شرر زین ماتمِ عظمیٰ به وی اندر جهاناز جفایِ آسمان
شاهِ دین بییاور است، بیمعین و لشکر استنورِ عینت با گلویِ تشنه زیرِ خنجر است
شاهِ دین بییاور است...