گنج

شمارهٔ ۲۴ - و برای او

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۱۳ بیت
گفت شهِ تشنه‌لبان زیرِ تیغ:«آب ز شمشیر مرا آرزوست!
از پیِ پروازِ سرکویِ یار،پَر ز پَرِ تیر مرا آرزوست!»
«کز غمت ای اکبرِ رعناجوان!تا که بسوزم همه کَون و مکان،
آهِ جهانگیر مرا آرزوست!»
طفلِ یتیمِ حسنِ مجتبیگفت که: «ای عمه! مرا کن رها،
جان کُنم اندر ره عمّم فدا؛باغِ جَنان در بر شهزاده‌ها
اصغرِ بی‌شیر مرا آرزوست»
بست چو شمر از رهِ جور و ستمسلسله بر بازویِ صیدِ حَرم
گفت از این سلسله، زینب چه غم؟«همدمِ خود در ره شامِ خراب،
نالهٔ زنجیر مرا آرزوست!»
«صامت»! از این واقعهٔ دردناکزن به سَر و جامه به تن ساز چاک
تا شَوی از این غمِ عظمیٰ هلاک؛بهرِ عزایِ شهِ دین، زیرِ خاک،
قوّتِ تحریر مرا آرزوست!