شمارهٔ ۹ - و برای او علیه الرحمه
دردا که شده فتنه و آشوب جهانگیردین میرود از دست چو از بحر کمان تیر
گشته عقلا جمله چو دیوانه به زنجیرسُخریه جُهّال شکسته کمر پیر
روبَه زده خرگاه در آرامگه شیرای شاه جوانبخت و جاندار و جهانگیر
گشتند محبان تو از جان و جهان سیرای مهدی موعود بزن دست به شمشیر
ای کهف دری کنز خفا قائم بالحقالغوث که شرع نبی افتاد ز رونق
ای داده به اِجلال تو نام تو گواهیپی برده به اسرار خداوند کماهی
خاک قدمت زیبده افسر شاهیمشهور ز انوار رُخَت فر الهی
وصف تو چو اوصاف خدا نامتناهیدر عهده سرپنجه تو رفع مناهی
بین چهره احباب تو از غم همه کاهیاز غیبت تو کشتی دین یافت تباهی
ای کهف دری کنز خفا قائم بالحقالغوث که شرع نبی افتاد ز رونق
مردم همه از بهر درم جامه دراننددنبال زر و سیم شب و روز دوانند
در کشمکش خانه و اسباب جهاننداندر پی دنیاطلبی پیر و جوانند
مردم پی دلجویی و آمال زنانندزیبا پسران را به تجارت بنشانند
تا سیم و زر حسن فروشی بستانندبین تا به کجا خلق طمع را برسانند
ای کهف دری کنز خفا قائم بالحقالغوث که شرع نبی افتاد ز رونق
ای واسطه هستی نُه گنبد گردونسرمایه فیض ابدی مظهر بیچون
دانای رموز ازل و نکته بیچونکنز خفی بار خدا گوهر مخزون
از سیل حوادث همه گیتی ز تو مأمونتورات و زبور و صحف از فضل تو مشحون
دفع علل ساریه را لطف تو معجونشد چشم محبان ز غمت چون شطّ جیحون
ای کهف دری کنز خفی قائم بالحقالغوث که شرع نبی افتاده ز رونق
افتاده به گرداب بلا کشتی اسلامغیر از تو دگر دادرسی نیست در ایام
از جور سلاطین و قویدستی حکامبر اشک ارامل نگر و زاری ایتام
ابلیس به هر گوشه نهاده است دو صد دامتا کرده به هر حیله محبان تو را رام
یک طایفه را بهر ریا ساخته بدناماز اهل ریا روز گروهی شده چون شام
ای کهف دری کنز خفی قائم بالحقالغوث که شرع نبی افتاده ز رونق
ای شیر خدا را خلف و سبط و نبیرهفخر ام و علم اب و سردار عشیره
در چشم شده روز جهان چون شب تیرهگردیده غم دهر به احباب تو چیره
غالب شده از بس که به ما سوء سریرهدر دادن خمس آن همه اخبار کثیره
در ترک زکات این همه عصیان کبیرههستیم چو قارون همه در فکر ذخیره
ای کهف دری کنز خفی قائم بالحقالغوث که شرع نبی افتاده ز رونق
رفته است صداقت ز میان آمده حیلهحیله شده در دوستی خلق وسیله
عفت شده مستور ز زنهای جمیلهدلها همه از سوز چو مومست و فتیله
از بس که فراوان شده اخلاق رذیلهرفته اثر از خواندن اوراد عدیله
مرده دل مردم همه چون کرم به پیلهای صف شکن معرکه ای میر قبیله
ای کهف دری کنز خفی قائم بالحقالغوث که شرع نبی افتاده ز رونق
از بهر خدا کس نکند کار ثوابیمعموره دین روی نهاده به خرابی
از صوفی و از دهری و از شیخی و بابیبسیار شده حقد و حسد از همه بابی
در ذائقهها تلخ شده حرف حسابیجمله پی وافوری و بنگی و شرابی
نه گوش به قرآن نه خبر نه به کتابیمردم همه در خواب گرانند چه خوابی
ای کهف دری کنز خفی قائم بالحقالغوث که شرح نبی افتاده ز رونق
ای پنجه مردافکن و ای کاسر اعناقبگرفته فرا ظلم و ستم در همه آفاق
اخبار شما گشته همه جعلی و الحاقمومن شده گوگرد مسلمان شده تریاق
متروک شده رحم و پرستاری و انفاقبسیار فراوان شده شیادی و زراق
اسلام به صمصام کج تو شده مشتاقای شمس هدایت چه شود گر کنی اشراق
ای کهف دری کنز خفی قائم بالحقالغوث که شرع نبی افتاده ز رونق
حاجی پی شهرت رود از بهر زیارتگردیده زیارت همه اسباب تجارت
تاجر شده فاخر عوض سود و خسارترفته به ثریا ز ثری سقف عمارت
شأن علما رفته و هر کس به جسارتبیند سوی این طایفه با چشم حقارت
زنها عوض مسئله و غسل و طهارتاندر پی تحصیل النگو به مرارت
ای کهف دری کنز خفی قائم بالحقالغوث که شرع نبی افتاده ز رونق
ای ختم وصایت به تو در امر رسالتتا روی تو ای نیر گردون جلالت
مستور شد از دیده ارباب ضلالتتجدید نمودند ز نو رسم جهالت
در پیروی شرع فزون گشته کسالتطاعات خلایق همه از فرط بطالت
سرمایه خسران شد و اسباب خجالتپر زنگ شد آئینهٔ دلها ز ملالت
ای کهف دری کنز خفی قائم بالحقالغوث که شرع نبی افتاده ز رونق
سد طرق خیر شد از کامل و جاهلشد منکر و معروف به یک پیله مقابل
پیدا یکی از صد نَبُوَد عالم عاملاز بهر زر و سیم بود اخذ مسائل
از امثله و الفیه و صرف و عواملگردیده به تحصیل درم اصل رسائل
خون جای سرشک ار چکد از دیده سائلبر او نکند رحم کس از جاهل و کامل
ای کهف دری کنز خفی قائم بالحقالغوث که شرع نبی افتاده ز رونق
گر لطف تو بر گم شدگان یار نباشدیا رایت عون تو مددکار نباشد
وارستگی از این غم بسیار نباشدآسودگی از صدمه اغیار نباشد
در پرده تو را گر گل رخسار نباشددلجویی ما بهر تو دشوار نباشد
گر دیده ما قابل دیدار نباشداز ماست که بر ماست تو را کار نباشد
ای کهف دری کنز خفی قائم بالحقالغوث که شرع نبی افتاده ز رونق
معموره بدعت شده از شش جهت آبادفریادرسی نیست که گیرد ز کسی داد
در ظلم شده مردم دنیا همه استادشیطان متحیر بُوَد از شدت بیداد
شاگردی این خلق کند از پی ارشادشرک و شره و شیطنت و شیوه شیاد
بگرفته عزازیل ز ابنای زمان یاد(صامت) چه کند جز تو به نزد که برد داد
ای کهف دری کنز خفی قائم بالحقالغوث که شرع نبی افتاده ز رونق