گنج

شمارهٔ ۸ - موعظه

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۶۹ بیت
از قضا روزی مرا شد سوی قبرستان گذاردیدم اندر خواب حسرت خفتگان بی‌شمار
گلشنی اما ز تاراج فنا اندر خزانگلستانی خوش ولی پژمرده‌ اندر نوبهار
هر طرف زیبارخی شمشاد قد عناب لبرو به خاک افتاده از تیغ اجل بی‌برگ و بار
تازه دامادان شبستان عدم را کرده فرشدر گذار نوعروسان باز چشم انتظار
نوعروسان گشته هم آغوش با داماد مرگخال بر اعضاء  ز مور  و چنبر گیسو  ز مار
یک طرف مستان جام نخوت و جهل و غرورسر برآورده به زیر خاک از خواب خمار
کاتب قدرت به الواح جبین یک به یکسر «کُل من علیها فان» نموده آشکار
اندر آن گلزار ناکامی شدم سرگرم سیرکرده بر احوال یک یک باز چشم اعتبار
جمله را خاموش دیدم از سخن گفتن ولیکشرح حال خود نمودندی از این بیت آشکار
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنیبر شما خوش باد این غمخانه ناماندنی
ما که می‌بینید اکنون خفته در زیر زمینچشم حسرت باز داریم و در اندوهگین
سالها بودیم ساکن اندرین دیر غرورهمنشین بخت و روی تخت با عشرت قرین
کودن حرص و هوا آورده قایم زیر رانتوسن جهل و هوس بنموده دایم زیر زین
گاه اندر صحن بستان با هزاران همزبانگاه در طرف گلستان با نگاران همنشین
حلقه حلقه شاهدان زرین کمر اندر یسارجوقه جوقه گلرخان سیمبر اندر یمین
آنچه اندر دل نمی‌گردید مرگی آنچنانوآنکه در خاطر نمی گنجید روزی اینچنین
سیم و زرهای جهان را کرده سقف آستاندیبه‌های پرنیان را کرده عطف آستین
جاهل از تیر قضا پیوسته آن اندر کمانغافل از گرگ اجل همواه این اندر کمین
زد شبیخون ناگهان خیل فنا ما را به سراین سخن را ورد خود کردیم روز واپسین
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنیبر شما خوش باد این غمخانه ناماندنی
تا توانید ای عزیزان پیشه از تقوی کنیداندرین دار فنا فکر ره عقبی کنید
خیر و احسان از برای رفتگان فرضست فرضاز چه نیکی‌های خود را پس دریغ از ما کنید
ما ندانستیم اندر دهر قدر عافیتفکر حال خویش از احوال ما یکجا کنید
هر چه ما اندوختیم از سیم و زر بر باد رفتتخم امیدی شما در مزرع دنیا کنید
زود بفرستید بهر خود چراغی پیش پیشپیش از آن کاندر شبستان لحد ماوا کنید
طرح یکرنگی بیندازید کآخر مردنستچند چند از بهر جمع سیم وزر دعوا کنید
سعی بی‌اندازه تا کی در ره اهل و عیالدر طریق حق‌شناسی معرفت پیدا کنید
چار دیوار لحد هم قابل تعمیر هستتا به کی سقف عمارتهای خود زیبا کنید
جمله بربندید چون ما بار از این دار فنااین حکایت را برای دیگران انشاء کنید
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنیبرشما خوش باد این غمخانه ناماندنی
مدتی جمشید اندر دهر صاحب جام بودعشترتش با ساقیان سرو و سیم اندام بود
تاج و تخت و حشمت جمشید چون بر باد شدصاحب کوس و علم ضحاک بد فرجام بود
پس فریدون بود و ایرج بود و سلم و تور بودبعد نوذر بعد طوس آن شاه نیکونام بود
از پس اینها منوچهر و پس از او کیقبادبعد کاووس و سیاوش خسرو ایام بود
دولت اسفندیار و بهمن و ملک هماحشمت افراسیاب و ملکت بهرام بود
روزگاری بد عروس سلطنت پرویز رامدتی هم وحشی دولت به کسری رام بود
سالها نمرود بی‌دین عمرها شداد شومبعد فرعون دغا آن زشت بد انجام بود
همچنین از عزل و نصب این سلاطین یک به یکدور دنیا را گهی آشوب و گه آرام بود
جملگی را روزگار وعده چون آمد به سراین سخن گفتند از جان تا زبان در کام بود
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنیبر شما خوش باد این غمخانه ناماندنی
پا نهاد از بدو عالم چون به دنیا بوالبشراولش از ترک اولی گشت عمری دیده‌ تر
بعد از آن هجران حوا کرد او را اشکبارسر به درد و غم قرین شد از غم داغ پسر
نوح در طغیان قوم و بحر و کشتی شد دچارهود و شیث و صالح از عصیان امت در حذر
حضرت ایوب اندر ابتلا شد مبتلاحضرت یعقوب اندر هجر یوسف نوحه‌گر
گشت ابراهیم را در نار نمرودی مقامبود یونس را به زندان دل ماهی مقر
حضرت موسی‌بن عمران از جفای قبطیانگاه در مصر غمش جا بود گه نیل خطر
گشت عیسی را تن کاهیده زیب روی داربود یحیی را سر ببریده جا در طشت زر
یک به یک کردند از این دار فنا رو در بقاسر به سر بستند از این دیر کهن بار سفر
جمله را نقد نفس افتاد چون اندر شماراین سخن گفتند و گردیدند از این ره رهسپار
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنیبرشما خوش باد این غمخانه ناماندنی
تا که احمد هادی دین اولوالباب شدهتک حرمت کردن شأن پیمبر باب شد
گاه اندر اضطراب از کینه اقوام شدگاه اندر گیر و دار از زحمت اصحاب شد
گاه آزردند دندان وی از سنگ ستمپر ز خون درج دهان آن در نایاب شد
بعد از آن پهلوی زهرا را ز ضربت درشکستآنکه از ناحق امیر زمره اعراب شد
گاه علی را شد گلو چون شیر در قید طنابگه تن وی غرقه خون در دامن محراب شد
مجتبی بعد از پدر شد کینه زهر ستمارغوانی عارضش همرنگ چون مهتاب شد
وه چه زهری کو شرر اندر دل ز هرا فکندنی همین لَخت جگر از وی به خون ناب شد
وه چه زهری کز شرارش سوخت قلب مرتضیوه چه زهری کز تفش جسم پیمبر آب شد
هر یکی گفتند این بیت حزین را در وداعچون که هنگام فراق و دوری احباب شد
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنیبر شما خوش باد این غمخانه ناماندنی
آه واویلا که اولاد پیمبر خوار شدظلم وقف دودمان حیدر کرار شد
نوجوانان بنی‌هاشم به دشت کربلاجمله را سر بر سنان از کینه کفار شد
نور چشم حضرت زهرا و پیغمبر حسیندر میان قوم کوفی بی‌کس و بی‌یار شد
یکه و تنها ز بس بر جسمش آمد نوک تیزپا ز زین خالی نمود و دست وی از کار شد
بر سر خاک سیه جا کرد سبط بوتراباز پی قتلش روان شمر جفا کردار شد
چون به روی سینه‌اش جا کرد این زشت پلیدشاه دین گوهرفشان از لعل گوهربار شد
زاری آن بی‌گنه ننمود بر قاتل اثرسر جدا از جسم وی با کام آتشبار شد
هیچ میدانی چه می‌فرمود (صامت) زیر تیغشاه دین با اهل او چون از جهان بیزار شد
السلام ای بعد ما آیندگان رفتیبر شما خوش باد این غمخانه ناماندنی