گنج

شمارهٔ ۷ - و برای او

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۴۵ بیت
دوش با جسمی پر از اندوه جانی پر ملالبرگزیدم خلوت دل چون برون از قیل و قال
ناگهان شد مرغ روحم همره کبک خیالسوی معراج تفکر هر دو بگشودند بال
وه چه معراجی که در یک پله‌اش بس ماه و سالپر زنان باشی و بر خود عجز را مصدر کنی
خیل و سیل روزگار و حب دنیا یک طرفجیش عیش و عشرت و راه تمنا یک طرف
فکر و ذکر مهوشان خوب و زیبا یک طرفحرف صرف و نحو اشکال و معما یک طرف
یاد زاد و خوف و بیم راه عقبی یک طرفگفتم ای دل درس غفلت تا به کی از بر کنی
جهد کن داری به کف تا خود زمام اختیاریوسف خود را از این چاه هوسناکی برآر
بر به مصر عزت و بنشان به تخت افتخاراین زلیخای جهان زالست و زشت و نابکار
عصمت جان ز تکلیفات او شو پرده‌دارتا که جا در قاف قرب حضرت داور کنی
سعی تا کی بهر جمع مال دنیا می‌کنیآتش سوزان برای خود تمنا می‌کنی
نقد عمر خویش را با جهل سودا می‌کنیخویش را در روز محشر خوار و رسوا می‌کنی
از برای توبه هی امروز و فردا می‌کنیوای بر حال تو چون جا در صف محشر کنی
نکته‌ها دارد مسلمانی به حق ذوالمننرو عبث نام مسلمانی منه بر خویشتن
خود بده انصاف آخر کی روا بُد جان منتو به کنح راحت و انواع نعمت مقترن
خانه همسایه‌ات از فقر چون بیت‌الحزنهر چه او زاری کند تو گوش خود را کر کنی
ای بسا کافر که اندر وقت مردن خوب مردوی بسا مسلم که اندر عین زشتی جان سپرد
نصف نانی داشت آن کافر ولی تنها نخوردو آن مسلمان پنجه انفاق و بذل خود فشرد
این بجز راحت ندید و آن بجز حسرت نبردحیف نَبْوَد ای مسلمان خویش را کافر کنی
من نمی‌گویم گدا را کن غنی خود را فقیریا که او را از فتوت کن عزیز و خود اسیر
گاهگاهی عذر او در زیردستی در پذیرگاهگاهی گر ز پا افتاد او را دست گیر
تا سعادت در دم رفتن تو را باشد بشیرسر «ارحم ترحم» از حق آن زمان باور کنی
داری از سائل دریغ از لقمه نان خویشتنپس بدو مفروش باد عز و شأن خویشتن
باز دار از طعنه‌اش طعن زبان خویشتنگر به یاد ظلم دادی آشیان خویشتن
یا نمی‌ترسی ز عرض خویش و جان خویشتنپس چه خاکی در میان گور خود بر سر کنی
ای که سقف آشیان را تا ثریا می‌بریپایه دیوار هستی را به دریا می‌بری
خود ببین امروز تا آخر به فردا می‌بریچند مال مردمان را بی‌محابا می‌بری
کی به غیر یک کفن با خود ز دنیا می‌بریگر مسخر هفت کشور را چه اسکندر کنی
کو کسانی را که زیب و زینت و فر داشتندحشمت جاه و جلال و اسب و استر داشتند
تخت و تاج و ملک و مال و گنج و گوهر داشتندباغ و بستان قصر و ایوان کاخ شش‌در داشتند
فرش دیبا رخت کمخا بالش پر داشتندخاک ایشان را تو اکنون خشت بام و در کنی
کو کیومرث چه شد طهمورث و هوشنگ و جمشد کجا ضحاک و افریدون شه صاحب علم
سلم و تور و ایراج و بوذر منوچهر دژمکو پشنگ و بهمن و اسفندیار و زادشم
کو سلاطین عرب کو شهریان عجمجان ایشان را تو قصر و مسکن و منظر کنی
الغرض اموال دنیا را دو خسران بیش نیستمرد منعم هیچوقتی فارغ از تشویش نیست
در جهان از خوف سلطان نوش او بی‌نیش نیستدر قیامت ایمن از خوف حساب خویش نیست
ترس و بیمی زین دو جا اندر دل درویش نیستای توانگر فخر تا کی بهر سیم و زر کنی
حق تو را دست طلب پای توانا داده استعقل دانا فهم برنا چشم بینا داده است
دیده و هوش و تمیز و درک معنی داده استدر تصرف ملک تن را بر تو یکجا داده است
دیده روشن به کسب دین و دنیا داده استتا تمیز نیک و بد ادراک خیر و شر کنی
گوئیا از راه دور خویش غافل گشته‌ایگشته‌ای از حق گریزان محو باطل گشته‌ای
پشت از پیری خمید باز جاهل گشته‌ایدر ره توفیق و طاعت کند و کاهل گشته‌ای
ناگهان با مرگ بی‌فرصت مقابل گشته‌ایکز پشیمانی در آن دم چشم حسرت تر کنی
(صامتا) از کید دنیای دنی هشیار باشبس بود خواب گران رو اندکی بیدار باش
بهر تحصیل سعادت روز و شب در کار باشجویی ار عزت به نزد اهل دنیا خوار باش
خاکساری پیشه کن از ما و من بیزار باشتا به محشر خلعت وارستگی در بر کنی