شمارهٔ ۱۰ - ترکیب بند
ای به جان افکنده در لیل و نهاردر هوای درهم و دینار نار
هرگز از دینار دین ناری به دستدین به دست آور که دینار است نار
جستهام کار جهان را مو به مودیدهام رفتار او را تار تار
نیست کاری جز خیانت کار اوکی کند عاقل به خائن اعتبار
بستی از مستی بدین خرمُهره مِهرگشتی از غفلت بدین اغیار یار
ای به غفلت در بیابان عدمتو به خواب و همرهان بستند بار
میرسد از کاروان بانک رحیلسوی این آواز یک دم گوش دار
رو سعادت جوی از حسن عملتا به زشتی مینیابی اشتهار
چند باید بهر یک نانی نمودجان هر مظلومی از آزار زار
از مکافات عمل غافل مشوگندم از گندم بروید جو ز جو
ای سبک مغز این گران خوابی بس استدر ره آمال بیتابی بس است
هرزه گردی سست عهدی کجرویپیشهات چون چرخ و دولابی بس است
از ره توفیق پس پس رفتنتهمچو استاد رسن تابی بس است
مزرع امید را سیراب کنکشت را اینقدر بیآبی بس است
خویش را خالص برآور از محکای زر مغشوش قلابی بس است
از لباس عالم وارون اساسسبز و زرد و قرمز و آبی بس است
شو مهیا بهر تاراج خزانغنچهات را میل شادابی بس است
روغن چشم ضعیفان را مگیرکلبهات را شمع مهتابی بس است
از مکافات عمل غافل مشوگندم از گندم بروید جو ز جو
بهر دنیا نقد ایمان میدهیگوهری داری و ارزان میدهی
گاهی از دانشپژوهی در جهاندرس در حکمت به لقمان میدهی
گه به خود از ثروت و مال و منالنسبت ملک سلیمان میدهی
لیک چون آید گدایی بر درتجان برای لقمهای نان میدهی
حیرتم آید که با این بخل و حرصپس به عزرائیل چون جان میدهی
از پی تحصیل جمع سیم و زرآبروی خود گروگان میدهی
گر از این نوع است کسب و کار توزود بر تاراج دکان میدهی
اندرین میدان سوارا تا به کیتوسن بیداد جولان میدهی؟
مار ظلم و عقرب بیداد راسر به جان هر مسلمان میدهی
از مکافات عمل غافل مشوگندم از گندم بروید جو ز جو
تا ندانی که خدا از تو رضاستخنده دندان نمایت بدنماست
هست دنیا گلخنی بسیار تنگگرچه در ظاهر وسیع و دلگشاست
دل ببر از منت ابنای دهراول و آخر چو کارت با خداست
گر مریضی کن شفا از وی طلبلطف او از بهر هر دردی دواست
گر تهیدستی بدو کن عرض حالفضل او سرمایه عز و غناست
سروری را چون کنی بسیار سراین زمان با سروری در زیر پاست
هر زمان رنگین عذاری خوب روجان شیرینش ز وصل تو جداست
دم به دم مشکین خطی شمشاد قدخاک او در معرض باد فناست
ظلم نی بر خود نه بر مخلوق کنکین بنای زشت آخر بیبقاست
از مکافات عمل غافل مشوگندم از گندم بروید جو ز جو
گر کنی گاهی به قبرستان عبوربنگری بر ساکنان خاک گور
از مآل کار دنیای دنیعبرتی گیری ز اصحاب قبور
بشنوی از بند بند هر کدامناله «یا قوم قد جاء النشور»
ای شده بر خوان عالم میهمان«لاتکن فیالدهر مختال فخور»
چون شما بودیم ما هم در جهانسالها سرگرم در وجد و سرور
جامها در دست از صهبای کبرپنبهها در گوش از یاد غرور
ناگهان آمد ز دست انداز گورتن ز جان نومید و جان از جسم عور
پیکر پرورده اندر ناز مادر لحد شد همنشین مار و مور
حالیا دارید در دنیا شماآتش ما را کنون دستی ز دور
هر که چون ما طعم این حلوا چشیدآن زمان داند اگر تلخست و شور
از مکافات عمل غافل مشوگندم از گندم بروید جو ز جو
نفس اماره ز روی ریشخندسحت آورده تو را اندر کمند
از برای بندگی خلق تو کردچند در کار عبادت چون و چند
ای به بیدای جهالت تند تازاندکی آهستهتر میران سمند
شو تواضع پیشه و افتاده باشتا شوی روز قیامت سربلند
سازد آن روزی که اندر زیر خاکمرگ جسم نازنیت را نژند
آن زمان دانی که حرف تلخ مابود در کام تو شیرینتر ز قند
ای به بند مال و اسباب جهانهمتی خود را برون آور ز بند
تا روی در جرک نیکان سرخ روتا شوی در خیل خوبان ارجمند
از نصیحت دیده دانش مپوشهوش اگر داری بده گوشی به پند
از مکافات عمل غافل مشوگندم از گندم بروید جو ز جو
میزند نوبت زن پیک اجلروز شب در هر مکان و هر محل
از زبان قطب امکان مرتضینوبت «یا من بدنیا اشتغل»
اندر این ویران رباط بیثباتیافتی «قد غرک طولالامل»
جهد کن «الموت یاتی بغتتا»«لانتم والقبرصندوق العمل»
تا تو در فکر نجوم سعد و نحستا تو در تعداد مریخ و زحل
هادم اللذات اندر کام توتلخ چون حنظل کند طعم عسل
عاقبت چون هر کسی خواهد رسیدبر نصیب و قسمت روز ازل
کوششی کن تا ز بعد تو به دهرنامت از نیکی شود ضرب المثل
(صامتا) آن به که کار خویش راواگذاری با خدای لم یزل
از مکافات عمل غافل مشوگندم از گندم بروید جو ز جو