شمارهٔ ۴ - و برای او فی النصیحه
گوش کن ای مست غفلت تا که هشیارت کنمتا به کی در خواب خواهی ماند بیدارت کنم
شربتی از داروی اسرار در کارت کنمتا علاج خستگی از طبع بیمارت کنم
پیشتر از آنکه صید چنگل دوران شویهمرهِ ضحاکِ نَفْس اندر چَهِ زندان شوی
اولا کبر و تکبر را ز دامن پاک کنپس به فرق شهوت و عجب و تمنا خاک کن
جامه منت به تیغ بینیازی چاک کنروح قدسی شو چو عیسی جای در افلاک کن
پیش از آن کاندر سرِ دارِ ملامت جا کنیطعنه مخلوق را بر گوش جان اصغا کنی
ای برادر از جهان و اهل او بیگانه باشگنج هستی را اگر خواهی برو دیوانه باش
شمع وحدت را چه میجویی برو پروانه باشنی که بر هر طَرْفِ دامن چنگزن چون شانه باش
زانکه اندر مردم دنیا وفایی نیست نیستآشنایی را رها کن آشنایی نیست نیست
گوهر مقصود از دریا بجو نز پارگیناغنیا را بین چو قارون غرق در زیر زمین
چوب از تقوی و انبان از توکل برگزیننی به مانند گدایان بر در درها نشین
جان من هر کس که گول نفس شیطان خورد خوردهر که هم گوی سعادت را ز میدان برد برد
راحت ار خواهی قرین صحبت نادان مشوعزت ار جویی رهین منت دونان مشو
رحمت ار خواهی دخیل کثرت عصیان مشوزین سه فعل اول حذر کن عاقبت گریان مشو
چون نمیترسی ز خود بین نی ز کس تقصیر راچارهٔ خود کن رها کن دامن تقدیر را
پیشتر از ما هم آخر روزگاری بوده استسال و ماه و هفته و لیل و نهاری بوده است
مفلس و بیقدر و شهریاری بوده استبستر خاکی و تخت زرنگاری بوده است
ای برادر افسر دارا و جام جم چه شدجیش سلم و تور کو آن بهمن و رستم چه شد
زیر این کاس مقرنس هیچ دل خرم نشدهیچ وقت این خاک سیر از زاده آدم نشد
هیچ کس را عاقبت جا جز به خاک غم نشدذرهای از نور ماه و پرتو خور کم نشد
آنکه گردد مبتلای دوزخ حرمان توییبینصیب از هر دو عالم صاحب خسران تویی
تا کی از نقد غنیمت سرفرازی میکنیفخر بر خلق جهان از بینیازی میکنی
بر گدایانِ درِ خود ترکتازی میکنیخاک عالم بر سر تو خاکبازی میکنی
این همه عمر طویلت را هلاکی بیش نیستاین همه سیم وزرت را مشت خاکی بیش نیست
گر به حکمت ور به عرفان میشدی تدبیر مرگکی شدی فرفوریوس آونگ در زنجیر مرگ
یا ز سقراط و فلاطون میشدی تاخیر مرگتا ابد لقمان نبودی طعمه شمشیر مرگ
ای برادر درد روز مرگ را نَبْوَد علاجشربت و پاشویه و منضج ندارد احتیاج
پس بیا و تخم نیکی در درون دل بکارآنچنان تخمی که گردد سبز در فصل بهار
جیفه دنیا همان با اهل دنیا واگذاردولت جاوید و فصل سرمدی کن اختیار
سر بر آر از بستر غفلت که کار از دست رفتوقت را فرصت شمر هان روزگار از دست رفت
تخم نیکی چیست اول بیسر و سامان شدندوم از رخت فضیحت پا و سر عریان شدن
سوم از آزار مردم ایمن و ترسان شدنچارم از خوف عمل هر نیمشب گریان شدن
چار رکن دین خود زین چار بند آباد کنخویش را از طاعت حرص و هوی آزاد کن
این شنیدهستم که روز حشر با آن التهابشخص عاصی در حضور آید چو از بهر حساب
نامه اعمال خود بیند چو خالی از ثوابلال گردد در حضور کردگار اندر جواب
اشک خجلت را روان از دیده بر دامان کندپشت بر فردوس اعلی روی در نیران کند
آن زمان آید ندا از مصدر عز و جلالمیروی اندر کجا ای بنده با رنج و ملال
عرض میخواهد کرد عاصی در حضور لایزالچون مرا در حضرت تو نیست تاب انفعال
عاصیم لایق به آتش سوی نیران میرومنی بجز از انفعال جرم و عصبان میروم
با یک اقرار زبانی از چنان هول شدیدقفل نومیدی او را لطف حق گردد کلید
مژده رحمت رساند از خدا بر وی نویدآری آری ناامیدی را بُوَد در وی امید
ای خوش آن دم (صامتا) کز لطف اخلاق مبینبشنویم آواز «طبتم فادخلوها خالدین»